cyberguy

دوستان عزیز در صورت تمایل به استفاده از مطالب این وبلاگ لطفاً منبع را ذکر کنید

چرا زنان نباید مردانی را به همسری برگزینند که می خواهند تکیه گاه باشند؟!
ساعت ۱:۱۸ ‎ب.ظ روز جمعه ٧ بهمن ۱۳٩٠  

از دختران حدود سن خودم زیاد شنیده ام که "آدم باید مردی را انتخاب کند که بتواند به او تکیه کند". این اشتباه بزرگیست....... به نظر من مرد مناسب اتفاقاً مردی است که حامی بودن ، تکیه گاه بودن ، راهبری کردن ، و "نان برای زن درآوردن" دغدغۀ او نباشد و خود را این گونه نشناسد و معرفی نکند. این پست به ذکر دلایل من برای این عقیده اختصاص دارد. 

البته پیش از آن دقت کنید که منظور من از این نوشتار این نیست که مرد مناسب مردی است که به همسر و زندگی مشترکش بی توجه و لاابالی باشد. بلکه هدفم تاکید بر این نکته است که هیچ چیز جز توجه، احترام و علاقمندی اصیل و بنا شده بر هم سنگی و جایگاه برابر دو نفر به نفع پایداری زندگی مشترک نیست. آتیۀ زوجی با نیمرخ "حمایت کننده، حمایت شونده" روشن نیست (در پست های بعدی در نظر دارم مطلبی در این مورد بنویسم. اینکه پایداری چنین سیستمی چگونه است و تحت تاثیر چه عواملی قرار می گیرد). دیده ام مردانی از این دست را که با اداهای حمایت گری و زن دوستی ازدواج کرده اند و به خیال خودشان بر مردهای دیگر پیشی گرفته اند، اما در گذر سالها در میان دوست و فامیل از بابت افتضاح در خانواده داری انگشت نما شده اند. 

و اما دلایل : 

1- اساساً چه معنی دارد آدم بخواهد به فرد دیگری تکیه کند و سنگینی خودش را روی او بیندازد؟! انسان باید به خودش و خدا تکیه کند. گمان نمی برم غیر از خدا هیچ کس دیگر صلاحیت و ظرفیت آن را داشته باشد که آدم به او تکیه کند. 

2- مردی که آن قدر قدرت و استحقاق در خود می بیند که تکیه گاه انسان دیگری باشد، دقیقاً همان مردی است که توانایی و حق به جانبی آسیب رساندن را هم در خود می بیند. چنین مردی با احتمال بیشتری خود را برای مطالبات مختلف از همسرش محق می داند. "مگر نه اینکه من از تو حمایت می کنم و زندگی تو به من بسته است؟ پس تو هم باید دربست در اختیار من باشی و اگر نباشی من حق دارم تو را ادب کنم". 

زنها باید بدانند که قدرت دو رو دارد : حمایت و تخریب. اینکه کدام رویش به شما نشان داده شود تماماً تحت کنترل شما نیست. زندگی مشترک بالا و پایین دارد، تغییرات و تعارضات دارد، همیشه همه چیز مثل روز اول نه می ماند و نه اصلاً باید بماند. مردی امروز در عالم عشق و عاشقی سودای حمایت از زن را دارد، و زن سرخوش از اینکه تکیه گاهی در عالم یافته است تا کمبودها و ناتوانی هایش را با آن جبران کند .... اما چند سال بعد، که تنش هایی (البته طبیعی که در تمام زندگی ها رخ می دهد و زن و مرد هم سنگ قادرند آن را به خوبی مدیریت کنند)، بین شان پیش می آید، چنین مردی از قدرت خود، این بار بر علیه زن استفاده خواهد کرد. 

با این تفاسیر، مردی که اساساً همسرش را هم سنگ خود و از همان ابتدا به اندازۀ خودش توانا می بیند، و خود را صاحب قدرت بخصوص اضافه ای نمی بیند و ادعایی هم از بابت حمایت و تکیه گاه بودن ندارد ارجح است. 

3- مردانی که سودای حمایت و تکیه گاه بودن دارند، دارای آمادگیهای زیستی و ویژگیهای شخصیتی دیگری هستند که با آن همبسته است. این مردها در اصطلاح عامه "مردانه تر" هستند و این مردانه تر بودن البته منفی است و علی رغم جذابیت اولیۀ آن، هزینۀ گزافی برای زن دارد، چرا که نظر به ارتباطات ثابت شده بین هومونهای مردانه و پرخاشگری ، بی باکی و تنوع طلبی، این مردان احتمال بیشتری دارد که وقتی اوضاع بر وفق مرادشان پیش نمی رود، دست به خشونت بزنند، خانوادۀ خود را رها کنند یا اعتیاد پیدا کنند (+شاید برای تمارض و خرد کردن زن، چنانکه در خودشیفته ها مشاهده می شود)

4- مردانی که در تمایل خود به حمایت کردن از زنان اغراق می کنند، به احتمال زیاد در حال پنهان نمودن تکانه های قوی ناهشیار خود برای آسیب زدن به زنان هستند. لذا از این مردان باید برحذر بود. چون به محض اینکه "من" ایشان توانایی یا انگیزۀ کافی برای کنترل ناهشیار را از دست بدهد، ناهشیار زن ستیز، قدرت طلب، و وحشی آنها فرصت ابراز وجود می یابد. 

5- اگر باهوش باشی باید بفهمی که در پس این کلام که "من حامی (تکیه گاه) تو هستم" این پیام نهفته است : "(زیرا) من فکر می کنم تو نیاز به حمایت (نکیه گاه) داری و بدون کمک من عرضه نداری خودت را اداره کنی". در زمانهای تعارض در سالهای بعدی زندگی مشترک، چنین جملاتی از زبان چنین مردی بیرون می پرد که شبیه لغزشهای کلامی فرویدی است و به وضوح نشانگر محتوای ناهشیار این مرد است که به طور موقتی در دعوا یا شاید هم به طور مزمن عنان از وی برداشته شده ، وقتی که ببیند زنش دیگر آن طور که انتظار دارد چاکر و خدمتگزار حقیر وی نیست. 

6- علی رغم وسوسه انگیز بودن، باید دانست که حمایت شدن و تکیه کردن عواقب بلندمدت خوبی برای زن ندارد. بی عرضگی، وابستگی، تضعیف مهارتها، و کاهش خودکارآمدی و عزت نفس تعدادی از این عواقب منفی است که گریبانگیر زنانی می شود که شوهرانشان را تکیه گاه و تنها نان آور خود می نمایند. تمام اینها به آسیب پذیری بیشتر زن، آن هم در مقابل مردی می انجامد که طبق شماره های قبلی دیدیم نسبت به مردان کم ادعاتر توانایی آسیب رسانی بیشتری هم دارد. و اصلاً یکی از دلایلی که مرد حالش از زن به هم می خورد و تغییر می کند، همین مشاهدۀ حقیر شدن بیش از اندازۀ وی از زمان ازدواج است که مرد را دچار این احساس می کند که "لیاقت من زن بهتر و باعرضه تری بود". حتی اگر هم با رویکرد افرادی به قضیه نگاه کنیم که در خانه ماندن و مادری تمام وقت را برای زن مهم ترین وظیفه می شمارند، این افراد که چشم خود را به روی این حقیقتها بسته اند و نیز همگان باید بدانند که مادر بی عرضه داشتن و کتک خور و تحقیر شونده از جانب پدر به نفع هیچ بچه ای نیست و روان وی را نابود می کند. 

7- باید دقت داشت که اعتقاد یک مرد به تکیه گاه و نان درآور بودن، تنها بخشی از شبکۀ ذهنی وسیع و ریشه دار تصورات قالبی وی دربارۀ زنان و مردان است. به دیگر بیان، چنین مردی به احتمال زیاد سایر باورهای قالبی مربوطه را نیز دارد و همچنین آمادگی زیادی هم برای قالبی سازی دارد. زیرا دانش اجتماعی افراد به شکل شبکه ای است که گره های آن به یکدیگر متصل هستند. این مساله وقتی اهمیت می یابد که بدانیم تصورات قالبی اصلی ترین مانع دیده شدن حقیقت افراد توسط یکدیگر است، آنجا که قضاوت و پیروی از تصورات قالبی اجتماع، مثل سلولهای سرطانی که جایگزین سلولهای سالم بدن می شوند، جایگزین تلاش ما برای درک فردی یکدیگر شده و مانع رشد صمیمیت در میان آدمها می شود. 

من فکر می کنم اگر این "فرهنگ" و این نگاه تغییر کند، همچنین می تواند بار سنگین نگاه قالبی فعلی جامعه که مرد را نان آور اصلی می داند از دوش مرد بردارد و آزادی بیشتری برای رشد دادن و به بار نشاندن استعدادهایش به وی اعطا کند. 


کلمات کلیدی: خانواده ،جنسیت
 
اسرار گردون
ساعت ۱:۳۳ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٥ دی ۱۳٩٠  

اسرار گردون را تو می دانی و بس

پایان قصه اش را تو می خوانی و بس

جادوی ساحر خود تو می دانی و بس

بر زخم تقدیرش تو درمانی و بس

****

رازیست در این عالم سازد قصۀ‌ مرا

گر من نخواهم قصه اش زنجیر سازد مرا

****************

بیت (beat) این آهنگ بدجوری به دلم میشینه. بخصوص ترکیبش با ویولون.


کلمات کلیدی:
 
پرسشنامه
ساعت ۱٢:۳٤ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۳٠ آذر ۱۳٩٠  

پرسشنامه؛ شاه ابزار روانشناس ها. 

هر پرسشنامه دری است که انسانی دیگر را به روی آدم می گشاید. با گرفتن هر پرسشنامه حس می کنم آدمی جدید را کشف کرده ام و غرق لذت می شوم. اینکه آدمی دیگر به تو اجازۀ دسترسی به درونش را می دهد و برایت می نویسد هیجان انگیز است. این فضول بازی در دنیای آدمها را دوست دارم. حتی با وجود همۀ وسواس های عذاب آور در انتخاب موضوع و پرسشنامه ، و با همۀ بدبختی ای که منِ ترسان و ناتوان در خواهش از دیگران برای انجام کاری، در صحبت با افراد و راضی نمودن آنها به همکاری دارم ....

اصلاً روانشناسی را به خاطر همین چیزهایش هست که دوست دارم!


کلمات کلیدی:
 
اولین کنگرۀ روانشناسی اجتماعی ایران
ساعت ۸:٠٦ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٤ آذر ۱۳٩٠  

اینکه پوسترش این پایینه به نظرم اتفاق دیر اما خیلی خوبیه. به شخصه فکر می کنم روانشناسی اجتماعی یکی از حوزه های به شدت مورد نیاز در کشور ماست که می تونه کمک زیادی به درک و تبیین الگوهای رفتاری مختلف در جامعه بکنه. علی رغم این نیاز، رشد سرطانی حوزۀ بالینی در روانشناسی ایران در سالهای گذشته، جلوی ابراز وجود حوزه های دیگر روانشناسی را گرفته و سایۀ سنگین اون نه فقط در جامعۀ روانشناسی، بلکه حتی در عموم جامعه هم دیده میشه: وقتی که مردم به محض مشاهدۀ کژرفتاریها از همدیگه در محیطهای عمومی یکدیگه رو به "بیمار روانی" یا "مریض" بودن متهم می کنند، یا این تفکر که روانشناسها "خودشونم مشکل دارن"، و یا انتظار درمان و راهنمایی داشتن از هر کسی که اسم روانشناس روشه، نشان از گره خورده بودن روانشناسی با آسیب شناسی نزد عموم مردم داره. در حالیکه در واقع، روانشناسی بالینی و درمان تنها بخش کوچکی از روانشناسی رو تشکیل میدن و روانشناسی پیش از اون وظیفۀ مهم تری داره : شناخت و فهم انسان و رفتار او ، اعم از رفتار فردی و رفتار اجتماعی. و اساساً کدام رفتار ما هست که اجتماعی نباشد؟ اگر خوب نگاه کنیم، تمام رفتارهای ما در رابطه با همدیگه هست. حتی اگر به طور فیزیکی و مستقیم در ارتباط با هم نباشیم، بازنمایی هایی که از یکدیگر و از جامعه در ذهن داریم رفتارهای ما را شکل می دهند. 

لینک کنگره


کلمات کلیدی:
 
درددل
ساعت ۱۱:٢٢ ‎ق.ظ روز جمعه ۱۳ آبان ۱۳٩٠  

پوست کنده بگویم : وبلاگ نوشتن مردی می خواهد. جسارت می خواهد. صداقت می خواهد. قالبها را شکستن می خواهد. در فرهنگی که مردمش هنوز یاد نگرفته اند که برای هم نقش بازی نکنند ، مردمی که هنوز جرأت ندارند خودشان باشند ، نوشتن مردی می خواهد. که بنویسی عمیق ترین های دلت را ، و نیاید بنویسد کسی ،  نفهمیده و ندانسته  ، و به عادت همه زود قضاوت کرده و ضعف های شخصیتی خودش را فرافکنی کرده ، موعظه و نصیحت و خطبۀ پیغمبری. 

شاید سادگی کرده ام که اندیشیدم خوانندگان من آن قدر رشد یافته هستند که ...

افسوس که از بچگی فقط به ما یاد داده اند در قابهای قشنگ فرو برویم.برای همین ما عقب ماندیم و غربی ها که خودشان بودند جلو رفتند. و سهم ما شد بلغور کردن نوشته های آنها.  الحق که گوارای جانشان باد این پیروزیها و پیروزیهای بعدی!

اما افسوس.


کلمات کلیدی:
 
چی بگم؟
ساعت ۱٠:٤٤ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٢ آبان ۱۳٩٠  

بخواهید یا نخواهید واقعیت این است که آدمها خوشبخت " نمی شوند" بلکه خوشبخت "به دنیا می آیند". و معنی اش این است که اگر خوشبخت به دنیا نیامدند دیگر هرگز خوشبخت نمی شوند. سهم هر یک از ما از خوشبختی خیلی قبل از آنکه یاد بگیریم اراده چیست و چگونه می توانیم از نیرویش استفاده کنیم ، توسط دو آدم بی مسئولیت رقم می خورد و فقط بعداً می فهمیم. آن حرفهای قشنگ قشنگ که خوشبختی با تلاش و خوشبینی به دست می آید و غیرو ، مال کشورهای قدرتمند است ، همانها که دست بر قضا ، فراهم نمودن امنیت شهروندانشان دغدغۀ دولتمردانشان هم هست. این جور به دست آوردنی جلوه دادن خوشبختی ، درست شبیه همان جملات که عادت کرده ایم طوطی وار انتهای هر پژوهشمان بنویسیم ، ".... بدیهی است که نتایج در یک فرهنگ خاص به دست آمده است و باید در تعمیم آن به فرهنگهای دیگر احتیاط نمود" ، محدود به آن فرهنگها است و بس. در یک کشور عقب مانده ، همیشه میلیاردها عامل وجود دارد که در اختیار تو نیست. میلیاردها عامل که اول و آخرش همانها را که بدبخت به دنیا آمده اند قربانی می کند و برای دیگران همیشه راهی برای فرار هست. 

ممکن است ، فقط ممکن است ، 

یک روز ، 

تویی که به تعداد کمتر از انگشتان دست سال است که به خودت آمده ای ، با سختی زیاد بالاخره به خودت قبولانده ای که امیدوار باشی ، ساده لوحانه باور کرده ای که اگر درس بخوانی و برای خودت آدمی بشوی می توانی فراموش کنی و جبران کنی گند و کثافات گذشتۀ خودت و دیگران را ، و بچشی شاید یک روز بالاخره طعم خوشبختی را ، 

در خانۀ آشنایی بر حسب تصادف ، از این موجودیت ناشناخته و هرگزنداشته ، ماهواره ، بشنوی که "قرار است به زودی به ایران حملۀ نظامی شود" ، 

ناگهان حس کنی که زانوهایت سست شدند و فرو ریختی. 

شاید وقتی بفهمی قرار است به زودی قربانی نیات خودخواهانۀ دیگران شوی ، بی آنکه واقعاً تقصیری داشته باشی ، 

شاید وقتی بفهمی یک سال دیگر بیشتر زنده نیستی ،

احساس کنی چقدر احمقانه است تلاشهایت. و چقدر احمق بوده ای که فکر می کردی می توانی چیز ارزشمندی از خودت در این دنیا باقی بگذاری. 

لطفاً سرزنشم نکنید. دلم وحشیانه گرفته است. و شرمسارم بابت تمام سالهایی که با نافهمی خودم از دست دادم. باید خیلی قبل تر می دانستم که قرار نیست دنیا برای آرزوهای من بایستد. قرار نیست و نبوده. خودخواهانه است که فکر کنی قرار بوده. 


کلمات کلیدی:
 
اندر احوالات گرفتار بودن در یک مغز مونث
ساعت ۱:۳٩ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٩ مهر ۱۳٩٠  

به نظر این حقیر ، بعد از اروپایی/امریکایی نبودن ، بزرگترین درد دنیا زن بودن است. هر زن یا دختری که با این گفته مخالفت کند با احتمال 70-80 درصد در حال به کارگیری یک مکانیزم دفاعی است -از همان مکانیزمهای دفاعی که من اساساً به کارگرفتن شان را بلد نیستم - ، آن 20-30 درصد باقی مانده را هم خیلی سخاوتمندانه تر از آنچه واقعاً هست ، کنار گذاشته ام برای آن دسته از زنانی که به هر دلیل ناشناخته (!!!) حقیقتاً به زنانگی خود علاقمند هستند.

از خودم شروع کنم که نگویند فرافکن است: در واقع من بیشتر اوقات این احساس را دارم که در مغزی با گرایشهای بسیار قوی به درک و فهم احساسات درونی خودم و دیگران ، ارزشگذاری بیش از حد به احساسات دیگران و توجه زیاد به ناراحت شدن یا نشدن آنها از رفتار من باهاشان ، گرفتار هستم. مغزی با ترسها و نگرانیهای فراوان و تردیدهای متعدد در تصمیمات گوناگون و آغاز کارهای مختلف تحصیلی و شغلی و یا ابراز درخواستی ساده از دیگران. مغزی با یک تمایل شدید به اهمیت دادن به روابط با دیگران و بسیار ولخرج و احمق در این زمینه. و دست آخر مغزی که ماستمالی کردن و بی خیال شدن حالیش نمی شود. از این مغز ، من در طول زندگی طویل و درازم ضربات متعدد خورده ام ، هزینه ها پرداخته ام ، و عمده عقب ماندگیهای تحصیلی و شغلی ام را هم از چشم آن می بینم. در واقع در هر احساس ، فکر و اتفاق کوچک یا بزرگ زندگی ام که خوب دقیق می شود ردپای این گرایشهای قوی مغز مونثم را در آن پیدا می کنم.  نمونه اش در این پست موجود است. روزی داشتم برای دوست عزیزی تعریف می کردم که من وقتی پشت فرمان هستم (یعنی بودم!) ، کوچکترین حرکات چشم و عضلات صورت رانندۀ مقابل را می بینم ، خیلی عمیق می فهمم تا آنجا که حس می کنم فکرش را می خوانم ، و اثر بزرگتری هم در من می گذارد ، بعضاً حتی تا چند روز بعد هم با یادآوری آن اعصابم به هم می ریزد. و اینها همه سخت آزاردهنده است......... اغلب آرزو کرده ام یک فرد اوتیسمی بودم. چون اوتیسمی ها اصلاً انگار در دنیای اجتماعی ما آدمها زندگی نمی کنند. آنها نسبت به آدمها و روابط غیرحساس و بی توجه هستند و اکثراً حائز نبوغ خاصی در حوزه های انتزاعی ای چون ریاضیات ، موسیقی و نقاشی می شوند. 

جای شکرش باقی است که احساس و نگرش من نسبت به زنان ، در چند سال اندک اخیر از تنفر به ترحم تغییر یافته است و این قدری رابطه با ایشان را تسهیل نموده است. با این حال ، اغلب حس کرده ام مثل یک ماشین emotion detection قوی عمل می کنم که در عین حال ، نظر به گذشتۀ خاص و عذاب آور زندگی خانوادگی من ، که درست در حساس ترین سالهای کسب توانمندی اجتماعی کودکی و نوجوانی ، ایزوله بودن از آدمها را به من تحمیل کرد ، واحد خروجی و پاسخ دهی رفتاری من با همان قدرت واحد ورودی عمل نمی کند و پاسخهای اجتماعی من ، اعم از پاسخهای محبت آمیز یا پرخاشگرانه ، به قدری ناشیانه است که دیگران  را خیلی سریع متوجه می سازد و باب سوء استفادۀ ایشان را از من می گشاید. گاهی احساس آن دسته از بیماران آسیب مغزی را داشته ام که علیرغم درک و دریافت تمامی محرکهای شنیداری و دیداری محیط ، تنها قادر به بالا یا پایین نمودن چشم خود برای برقراری ارتباط هستند. 

اما من آن قدرها هم دست روی دست نگذاشته ام و راهبردهایی برای خودم اتخاذ نموده ام که به طور مصنوعی یک مغز مذکر را ایموله (emulate) کنم. ساده ترین آنها که بتوانم بیان کنم ، پرهیز از نگاه مستقیم به چشم و صورت افراد ، جز افرادی است که امنیت اجتماعی بالایی با آنها احساس می کنم. در واقع به طور خلاصه اقدام به کنترل و حذف ارتباطات نموده ام تا مغزم کمتر مثل گذشته خود را در آنها فنا کند ، که این راهبردها هم البته نیک می دانم بار شناختی سنگین خود را دارند.

دست آخر مایلم چند جمله از کتابی که اخیراً دارم می خوانم (The Female Brain, By L. Brizendine) نقل کنم :

"A huge testosterone surge beginning in the eighth week will turn this unisex brain male by killing off some cells in the communication centers and growing more cells in the s*^*x and aggression centers."

"Little girls do not tolerate flat faces. They interpret an emotionless face that’s turned toward them as a signal they are not doing something right. Like dogs chasing Frisbees, little girls will go after the face until they get a response. The girls will think that if they do it just right, they’ll get the reaction they expect. It’s the same kind of instinct that keeps a grown woman going after a narcissistic or otherwise emotionally unavailable man—“if I just do it right, he’ll love me"."

"Because of her ability to observe and feel emotional cues, a girl actually incorporates her mother’s nervous system into her own. ... Stressed mothers naturally become less nurturing, and their baby girls incorporate stressed nervous systems that change the girls’ perception of reality.... It appears that boys may not incorporate so much of their mothers’ nervous system."


کلمات کلیدی: جنسیت
 
دغدغه
ساعت ٥:٥٦ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٢ مهر ۱۳٩٠  

من از مردن نمی ترسم. از اینکه بمیرم بدون اینکه کار مفیدی در این دنیا انجام داده باشم یا اثر خلّاقی از خودم به جا گذاشته باشم می ترسم. 


کلمات کلیدی:
 
نقل قول جالب
ساعت ٦:٤٧ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۳۱ شهریور ۱۳٩٠  

چند روز پیش یه سر رفته بودم دانشکده مون که خیلی اتفاقی دیدم این نوشته رو روی یک صفحه A4 نوشتن و کنج یکی از بردها زده اند. به دلم نشست گفتم اینجا هم بنویسمش : 

"مراقب افکارت باش که گفتارت می شود ، 

مراقب گفتارت باش که رفتارت می شود ، 

مراقب رفتارت باش که عادتت می شود ، 

مراقب عادتت باش که شخصیتت می شود ، 

مراقب شخصیتت باش که سرنوشتت می شود. "

امام علی (ع)

گذشته از وجهۀ مذهبی گویندۀ آن ، و تمایل متعصبانه یا عدم تمایل لجبازانۀ افراد مختلف به قول های مذهبی ، به نظرم نکات جالبی در بر داشت. 


کلمات کلیدی:
 
ابزاری مجانی برای مقابله با ناملایمات دنیا
ساعت ٦:٥۳ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٤ شهریور ۱۳٩٠  

عصبی هستم ، عصبی؛ چند وقتی است بی هیچ دلیل معینی بیشتر اوقات عصبانی و تحریک پذیر هستم و اطرافیان واقعاً از دست من به ستوه آمده اند ، همان طور که خودم هم. البته نه اینکه هیچ دلیلی وجود نداشته باشد یا هیچ بینشی نسبت به دلیلش نداشته باشم. اما حداکثر چیزی که می توانم بگویم این است که حال بدم ریشه در چند عاملی دارد که اثر آنها با تابع نامعلومی (جمع ، ضرب یا ؟!) تجمیع شده است. از این عوامل فشارزا گذشته ، آنچه در این موضوع به نظرم محوری می رسد این است که من بیش از حد لازم یا حتی معمول ، "واقعیت" ها را می بینم و جدی می  گیرم. بیش از حد در کلام و رفتارم چه با دیگران و چه در افکار خصوصی با خودم صداقت به خرج می دهم ، صداقتی وسواس گونه ، و اصرار می کنم که همه چیز را همان طور ببینم و در نظر بگیرم که واقعاً هست. کلام کوتاه کنم ، به گمان من اشکال کار در این است که :

من قوۀ تخیل را به فراموشی سپرده ام! 

بیشتر آدمها به گمانم قوۀ تخیل را خیلی ماهرانه تر از من برای بهبود حال خود به کار می برند. به علاوه ، آنها خیلی وقتها بدون احساس گناه دروغهایی هم می گویند. و البته اصلاً منظورم تقبیح این کارها نیست. بالعکس ، اتفاقاً حرفم این است که آن آدمها کار درست را انجام می دهند ، سالمند و به طور قطع شادتر و راضی تر و سرحال تر از من هم هستند ، و در رویارویی با "واقعیت" های تلخ کمتر له می شوند. 

قوۀ تخیل را دست کم نگیرید. به جرأت می توان گفت قوۀ تخیل تنها ابزاری است که با مددجویی از آن انسان قادر می شود اشتباهات ، بی عرضگی ها ، نکات منفی و عذاب آور شخصیت دیگران و بخصوص خودش را به نکات خوب تبدیل کند. قوۀ تخیل تنها ابزاری است که به کمک آن می توان فقدان ها ، از دست دادن ها ، اتفاقات بد ، و رفتارهای آزاردهندۀ دیگران را به اتفاقات و برخوردهای خوب یا حتی بامزه تبدیل کرد. در واقع با قوۀ تخیل می توان با تبدیل و تغییر شکل دادن واقعیت ها ، تلخی آنها را گرفت و خلع سلاحشان کرد. با دروغ گفتن یا چیزهایی را به زبان نیاوردن ، می توان اجازۀ بازتولید و تکثیر آنها ، و اطلاع یافتن دیگران از آنها را گرفت و در بندشان کرد. هیچ کس مجبور نیست دیوانه وار صداقت داشته باشد. کما اینکه اندک مردمی این طور هستند و این گونه می شود که یک زمانی می رسد که احساس می کنند از پا افتاده اند و انرژی کافی برای ادامۀ زندگی ندارند. 

خلاصه بگویم ، از دل بگویم (هم به شما ، هم به خودم) : اجازه ندهید واقعیتها از پا درتان بیاورند. خود را با واقع بینی نابود نکنید. به هیچ کس نه ، دست کم به خودتان رحم کنید. چون هیچ کس به اندازۀ خودتان دلش برای شما نمی سوزد. پس اگر شما به فکر خود بینوایتان نباشید ، نابودی حتمیست. قوۀ تخیل یک موهبت است که به انسان داده شده است. فکر نکنید فقط برای ساختن فیلم های علمی تخیلی یا نوشتن اشعار و داستانها باید از آن استفاده کنید. قوۀ تخیل را برای مبارزه با  واقعیتها به کار بگیرید و نگذارید خاک بخورد. 


کلمات کلیدی: