از دختران حدود سن خودم زیاد شنیده ام که "آدم باید مردی را انتخاب کند که بتواند به او تکیه کند". این اشتباه بزرگیست....... به نظر من مرد مناسب اتفاقاً مردی است که حامی بودن ، تکیه گاه بودن ، راهبری کردن ، و "نان برای زن درآوردن" دغدغۀ او نباشد و خود را این گونه نشناسد و معرفی نکند. این پست به ذکر دلایل من برای این عقیده اختصاص دارد.
البته پیش از آن دقت کنید که منظور من از این نوشتار این نیست که مرد مناسب مردی است که به همسر و زندگی مشترکش بی توجه و لاابالی باشد. بلکه هدفم تاکید بر این نکته است که هیچ چیز جز توجه، احترام و علاقمندی اصیل و بنا شده بر هم سنگی و جایگاه برابر دو نفر به نفع پایداری زندگی مشترک نیست. آتیۀ زوجی با نیمرخ "حمایت کننده، حمایت شونده" روشن نیست (در پست های بعدی در نظر دارم مطلبی در این مورد بنویسم. اینکه پایداری چنین سیستمی چگونه است و تحت تاثیر چه عواملی قرار می گیرد). دیده ام مردانی از این دست را که با اداهای حمایت گری و زن دوستی ازدواج کرده اند و به خیال خودشان بر مردهای دیگر پیشی گرفته اند، اما در گذر سالها در میان دوست و فامیل از بابت افتضاح در خانواده داری انگشت نما شده اند.
و اما دلایل :
1- اساساً چه معنی دارد آدم بخواهد به فرد دیگری تکیه کند و سنگینی خودش را روی او بیندازد؟! انسان باید به خودش و خدا تکیه کند. گمان نمی برم غیر از خدا هیچ کس دیگر صلاحیت و ظرفیت آن را داشته باشد که آدم به او تکیه کند.
2- مردی که آن قدر قدرت و استحقاق در خود می بیند که تکیه گاه انسان دیگری باشد، دقیقاً همان مردی است که توانایی و حق به جانبی آسیب رساندن را هم در خود می بیند. چنین مردی با احتمال بیشتری خود را برای مطالبات مختلف از همسرش محق می داند. "مگر نه اینکه من از تو حمایت می کنم و زندگی تو به من بسته است؟ پس تو هم باید دربست در اختیار من باشی و اگر نباشی من حق دارم تو را ادب کنم".
زنها باید بدانند که قدرت دو رو دارد : حمایت و تخریب. اینکه کدام رویش به شما نشان داده شود تماماً تحت کنترل شما نیست. زندگی مشترک بالا و پایین دارد، تغییرات و تعارضات دارد، همیشه همه چیز مثل روز اول نه می ماند و نه اصلاً باید بماند. مردی امروز در عالم عشق و عاشقی سودای حمایت از زن را دارد، و زن سرخوش از اینکه تکیه گاهی در عالم یافته است تا کمبودها و ناتوانی هایش را با آن جبران کند .... اما چند سال بعد، که تنش هایی (البته طبیعی که در تمام زندگی ها رخ می دهد و زن و مرد هم سنگ قادرند آن را به خوبی مدیریت کنند)، بین شان پیش می آید، چنین مردی از قدرت خود، این بار بر علیه زن استفاده خواهد کرد.
با این تفاسیر، مردی که اساساً همسرش را هم سنگ خود و از همان ابتدا به اندازۀ خودش توانا می بیند، و خود را صاحب قدرت بخصوص اضافه ای نمی بیند و ادعایی هم از بابت حمایت و تکیه گاه بودن ندارد ارجح است.
3- مردانی که سودای حمایت و تکیه گاه بودن دارند، دارای آمادگیهای زیستی و ویژگیهای شخصیتی دیگری هستند که با آن همبسته است. این مردها در اصطلاح عامه "مردانه تر" هستند و این مردانه تر بودن البته منفی است و علی رغم جذابیت اولیۀ آن، هزینۀ گزافی برای زن دارد، چرا که نظر به ارتباطات ثابت شده بین هومونهای مردانه و پرخاشگری ، بی باکی و تنوع طلبی، این مردان احتمال بیشتری دارد که وقتی اوضاع بر وفق مرادشان پیش نمی رود، دست به خشونت بزنند، خانوادۀ خود را رها کنند یا اعتیاد پیدا کنند (+شاید برای تمارض و خرد کردن زن، چنانکه در خودشیفته ها مشاهده می شود)
4- مردانی که در تمایل خود به حمایت کردن از زنان اغراق می کنند، به احتمال زیاد در حال پنهان نمودن تکانه های قوی ناهشیار خود برای آسیب زدن به زنان هستند. لذا از این مردان باید برحذر بود. چون به محض اینکه "من" ایشان توانایی یا انگیزۀ کافی برای کنترل ناهشیار را از دست بدهد، ناهشیار زن ستیز، قدرت طلب، و وحشی آنها فرصت ابراز وجود می یابد.
5- اگر باهوش باشی باید بفهمی که در پس این کلام که "من حامی (تکیه گاه) تو هستم" این پیام نهفته است : "(زیرا) من فکر می کنم تو نیاز به حمایت (نکیه گاه) داری و بدون کمک من عرضه نداری خودت را اداره کنی". در زمانهای تعارض در سالهای بعدی زندگی مشترک، چنین جملاتی از زبان چنین مردی بیرون می پرد که شبیه لغزشهای کلامی فرویدی است و به وضوح نشانگر محتوای ناهشیار این مرد است که به طور موقتی در دعوا یا شاید هم به طور مزمن عنان از وی برداشته شده ، وقتی که ببیند زنش دیگر آن طور که انتظار دارد چاکر و خدمتگزار حقیر وی نیست.
6- علی رغم وسوسه انگیز بودن، باید دانست که حمایت شدن و تکیه کردن عواقب بلندمدت خوبی برای زن ندارد. بی عرضگی، وابستگی، تضعیف مهارتها، و کاهش خودکارآمدی و عزت نفس تعدادی از این عواقب منفی است که گریبانگیر زنانی می شود که شوهرانشان را تکیه گاه و تنها نان آور خود می نمایند. تمام اینها به آسیب پذیری بیشتر زن، آن هم در مقابل مردی می انجامد که طبق شماره های قبلی دیدیم نسبت به مردان کم ادعاتر توانایی آسیب رسانی بیشتری هم دارد. و اصلاً یکی از دلایلی که مرد حالش از زن به هم می خورد و تغییر می کند، همین مشاهدۀ حقیر شدن بیش از اندازۀ وی از زمان ازدواج است که مرد را دچار این احساس می کند که "لیاقت من زن بهتر و باعرضه تری بود". حتی اگر هم با رویکرد افرادی به قضیه نگاه کنیم که در خانه ماندن و مادری تمام وقت را برای زن مهم ترین وظیفه می شمارند، این افراد که چشم خود را به روی این حقیقتها بسته اند و نیز همگان باید بدانند که مادر بی عرضه داشتن و کتک خور و تحقیر شونده از جانب پدر به نفع هیچ بچه ای نیست و روان وی را نابود می کند.
7- باید دقت داشت که اعتقاد یک مرد به تکیه گاه و نان درآور بودن، تنها بخشی از شبکۀ ذهنی وسیع و ریشه دار تصورات قالبی وی دربارۀ زنان و مردان است. به دیگر بیان، چنین مردی به احتمال زیاد سایر باورهای قالبی مربوطه را نیز دارد و همچنین آمادگی زیادی هم برای قالبی سازی دارد. زیرا دانش اجتماعی افراد به شکل شبکه ای است که گره های آن به یکدیگر متصل هستند. این مساله وقتی اهمیت می یابد که بدانیم تصورات قالبی اصلی ترین مانع دیده شدن حقیقت افراد توسط یکدیگر است، آنجا که قضاوت و پیروی از تصورات قالبی اجتماع، مثل سلولهای سرطانی که جایگزین سلولهای سالم بدن می شوند، جایگزین تلاش ما برای درک فردی یکدیگر شده و مانع رشد صمیمیت در میان آدمها می شود.
من فکر می کنم اگر این "فرهنگ" و این نگاه تغییر کند، همچنین می تواند بار سنگین نگاه قالبی فعلی جامعه که مرد را نان آور اصلی می داند از دوش مرد بردارد و آزادی بیشتری برای رشد دادن و به بار نشاندن استعدادهایش به وی اعطا کند.