cyberguy

دوستان عزیز در صورت تمایل به استفاده از مطالب این وبلاگ لطفاً منبع را ذکر کنید

وقتی...
ساعت ۱٢:٥٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۳ اردیبهشت ۱۳٩۱  

وقتی یه آدم می میره، همه چیزشو با خودش می بره: امضاشو، صداشو، نگاشو.


کلمات کلیدی:
 
اندر عجایب فرهنگ
ساعت ۸:٥٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢۸ فروردین ۱۳٩۱  

دیروز داشتیم در یک جمعی در مورد مقایسۀ مزایا و معایب روشهای زایمان سزارین و طبیعی با هم صحبت می کردیم که یکی از آقایونی که در جمع بود، یهو بی مقدمه گفت: "اما من اجازه نمیدم زنم سزارین زایمان کنه!" و با افتخار و غرور چنین ادامه داد: "بدن زنم در مالکیت منه و من براش تصمیم می گیرم"... با شنیدن این حرف، بقیه مون یه چندثانیه ای در سکوت مات و مبهوت به صورت هم نگاه کردیم...  انگار هر کس می خواست از روی واکنش بقیه بفهمه حرفی که شنیده شوخی بود یا جدی! بخنده یا موضع بگیره؟!!! تا اینکه بعد چند ثانیه ماتی و تو صورت هم گشتن، نگاهها، البته با وحشت، به صورت فرد افاضه کننده برگشت: هیچ نشانی از شوخی یا خوشمزگی در آن نبود! و جالب اینجاست که این آقا داره دکترا هم می خونه. در اینجا بود که من فهمیدم، یعنی خیلی واضحتر از قبل فهمیدم، که هیچ تضمینی وجود نداره که درس خواندن و مدرک شعور آدمها رو بالا ببره. به نظر میرسه یه سری چیزها ریشه های عمیق و محکمی دارند، از حوزۀ خواندن و تفکر بیرون هستند و فقط میشه اونها رو با چیز موهومی ای تحت عنوان "فرهنگ" تبیین کرد. اصلاً شاید فرهنگ چیزی غیر از تلنباری از عقاید خاص نباشد که توسط یک جمع انسانی که در مکان مشترکی زندگی می کنند نگهداری و به طور فعالانه و مجدانه به نسل های بعدی منتقل می شود. البته همین عقاید هستند که ادراک و تفسیر فرد از رخدادها را رقم می زنند و برای تصمیم های مختلف به وی خط مشی می دهند. 


کلمات کلیدی: روانشناسی فرهنگی
 
بازتجربۀ معلمی
ساعت ۱۱:۳٩ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۱ فروردین ۱۳٩۱  

این ترم دوباره بعد از مدتها معلمی رو تجربه می کنم،‌ هر چند خیلی محدود، و خدا رو شکر این بار به زبان شیرین فارسی! همین ده دقیقۀ پیش اولین جلسۀ آموزش دستگاه به دانشجوها تموم شد. قدری دلهره آور، خیلی هیجان انگیز. وقتی چند نفر در آن واحد برایت مهم باشند کمی سخت می شود اوضاع. مراقب فکرها و احساساتشان هم که بخواهی باشی سخت تر می شود: آیا فهمیدند مطالبم را؟ سرعت و ترتیب بیان مطالب خوب بود؟ چه احساسی پیدا کرده اند؟ تشویق شده اند یا ناامید؟ باید دقت کنی توی ذوق دانشجویی نخورد، باید مراقب رفتار و کلماتت باشی، چون معلم در جایگاهی است که تاثیر زیادی بر روی افراد دارد. ذهنم هنوز درگیره؛ وضعیت امواج مغزیم هنوز به سطح عادی نرسیده، بیش برانگیخته هستم! اینجا توی آزمایشگاه تنها نشسته ام، برای شما می نویسم و تجربه ام را مرور می کنم. به نظرم معلمی شغل سختیه و به نظرم معلم ها یاد می گیرند آدمها را بیشتر و بهتر بفهمند. 


کلمات کلیدی:
 
pathological fixation on self
ساعت ۱٢:۳٠ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٠ فروردین ۱۳٩۱  

اولی هوس کرد در آستانۀ سال نو چیدمان وسایل اتاق را قدری جابجا کند. به همین دلیل کشوهای لباسهای او را برد آن یکی اتاق و باقی وسایل را به شکل دیگری چید. وقتی دومی آمد بدون توجه به اینکه کل چیدمان اتاق عوض شده،‌ سر کشوی لباسش در آن یکی اتاق رفت و گفت: "برای اینکه از شر من که می آمدم جورابم را از اتاقتان برمی داشتم خلاص شوید این کار را کردید مگه نه؟". اولی به تنها چیزی که اصلا فکر نکرده بود همین بود! 

یک چیزی،‌ یک مفهومی در ذهنم می چرخه که مطالعۀ دقیقی روش نداشتم اما شک ندارم قبلا در مورد آن نظریه پردازی شده است. به انگلیسی راحت تر توانستم بیانش کنم که شد عنوان این پست. حالا بگذار ببینم به فارسی چه می شود: تثبیت آسیب شناسانه بر روی خود. خب به نظرم این مفهوم مهمی است. 

فکر می کنم در همۀ آدمها تحول از یک حالت تمرکز تقریباً انحصاری بر خود آغاز می شود. و به تدریج مقداری از این تمرکز کاهش می یابد و به طریق متوازن تری بین خود و دیگران تقسیم می شود. یعنی فرد قادر می شود بدون اینکه هر محرکی در محیط را در ارتباط با خود ادراک کند به زندگی ادامه دهد. اما به گمانم در برخی افراد این روند تحول به گونه ای، در اثر تاثیرگذاری عواملی، دچار نقص می شود. بنابراین، چنین فردی به اصطلاح عموم، همه چیز را به خودش می گیرد و شخصی می کند. این تمرکز بر خود هم دو رو دارد: یا می تواند جنبۀ خودشیفتگی بگیرد و یا افسردگی. خودشیفتگی وقتی است که فرد چیزهای مثبت را به خودش نسبت می دهد و افسردگی زمانی اتفاق می افتد که فرد چیزهای منفی زیادی را به نحو غیر قابل کنترل منتسب به خود ادراک می کند. ممکن است افسردگی و خودشیفتگی خیلی دور از هم به نظر برسند، اما نقطه مشترک بزرگی دارند و آن تمرکز یا در واقع تثبیت روی خود است. بنابراین بخش بزرگی از علل تحولی وقوع چنین مشکلی در پستی که به تحول خودشیفتگی پرداخته ام پوشش داده می شود. به طور اخص، به نظر من می رسد بی توجهی به فرزند و نیاز وی به تایید شدن و مورد تشویق قرار گرفتن (عواملی که سبب تحکیم "خویشتن" یا "خود" وی می شود) عامل آسیب زای مهمی در این قضیه باشد. نمی دانم داستان چیست که در روانشناسی این ایده دائماً در جاهای مختلف به شکلهای گوناگون تکرار می شود که اگر نیاز مرتبط با یک مرحلۀ تحولی ارضا نشود، فرد در آن تثبیت پیدا می کند. به گمانم اولین بار فروید این ایده را مطرح کرده باشد. این دقیقا چه دلیلی دارد نمی دانم. اما این را خوب می فهمم که وقتی افرادی که دچار تثبیت آسیبی در خود هستند والد فرزندانی می شوند، کم آسیبهایی را متوجه آنها نمی سازند. بگذریم از اینکه دیگران، از دوست و همکار و همسر، چه قدر با ایشان مشکلات دارند. نکتۀ نگران کننده در این است که والدی که خودش چنین خصوصیتی را دارد، به دلیل عدم توانایی تمرکز بر فرزند، به گونه ای مستقل از خویشتن خودش، قادر به ارضای نیازهای خویشتن فرزند نیست و لذا، امکان دارد بچه های خود را نیز به چنین وضعیتی مبتلا سازند. 


کلمات کلیدی: خودشیفتگی
 
همین جوری
ساعت ٦:٥٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۸ فروردین ۱۳٩۱  

انقده دور خودت نچرخ زمونه دورت میزنه
اینا بازیه روزگاره نه دست توئه نه دست منه
آخه فقط تو نیستی تو دنیا که کارت گیر روزگاره
ولی حتی یه لحظه کم نیار
آخه هیچ کاری نشد نداره

اگه دنیا پشت هم برات ساز مخالف زد غمت نباشه
اگه خسته شدی و حوصلت سر رفت و امیدت آخراشه
اگه حتی حس میکنی تنهاترین آدم رو این زمینی
ولی یادت نره یکی اون بالا حواسش همیشه به بنده هاشه

اگه مسیر زندگیت راهی واسه ی رفتن نداشت
اگه هیچکی نموند و همه جا زدن
اگه سایه تم تنهات گذاشت
میخوای تسلیم سرنوشتت بشی
حتی حرفشم نزن
یکی همین نزدیکیاست پیش تو پیش من
اونی که این مسیرُ پیش پات گذاشت هواتو داره تا آخرش
خودشم همین نزدیکیاست که دلگرمیم به بودنش

منبع: آهنگ تیتراژ سریال فراموشی، شبکۀ پنج، نوروز 1391

همین جوری. به دلم نشست یهویی!


کلمات کلیدی:
 
در باب حق و حقوق
ساعت ۳:٢٩ ‎ب.ظ روز شنبه ٥ فروردین ۱۳٩۱  

از وقتی که با فروخته شدن ماشینم، یعنی ماشینمان، مشتری پر و پا قرص مترو و اتوبوس و انواع تاکسی شده ام، یعنی شده ایم1، و لذا تماسم با مردم در مکانهای عمومی افزایش یافته، برخوردها و رفتارهای جالبی را از ایشان می بینم و چند وقتی است که در نظرم بود مطلبی دربارۀ حق و حقوق بنویسم. البته آنچه مدنظرم است به هیچ وجه محدود به حیطۀ حمل و نقل عمومی نیست. اما فکر می کنم تا اندازه ای راه انداز ذهنی ام این بوده باشد. یک سری ایده به ذهنم رسیده که آنها را کمی با نظم و کمی بی نظم در اینجا می ریزم تا ببینیم چه از آن در می آید و آیا اصلاً به درد می خورد یا یک مشت بدیهیات بیشتر نیست!!

حق یا حقوق به نظر من یکی از پایه ای ترین ارکان زندگی ماست که از مقیاس لحظه گرفته تا سالها، و از یک مکان یک در یک متر گرفته تا گسترۀ جغرافیایی یک کشور یا حتی کرۀ زمین، در هر کجا به طریقی مشاهده می شود و وجود دارد. اگر جامعۀ آدمها را در انتزاعی ترین شکل آن نگاه کنید، یک سری آدم هستند که در هر زمان به هر نفر یک سری چیزها تعلق دارد و یک سری چیزهای دیگر تعلق ندارد. و این آدمها نیز دائماً با هم در تعامل هستند. به طوریکه در این تعاملات دائمی، داشته ها و نداشته هایشان به طور پویا در تغییر است و بین خودشان جابجا می شود. آن "یک سری چیزها" که گفتم می تواند هر چیزی باشد، مادی یا غیر مادی. اعم از پول، قدرت، خانه، ماشین، مقام و منصب، همسر، موفقیت، شهرت، محبت، عشق، احترام، .... . خلاصه هر چیزی که فکرش را بکنید. در این دنیای انتزاعی ای که ترسیم کردم، حق را به نظرم رسید که می شود این طور تعریف کرد: " لایق بودن برای داشتن چیزی". وقتی کسی حق چیزی را دارد یعنی شایسته است که آن چیز را برای مدت زمان خاصی (و به طور قطع نه لزوماً برای همیشه) داشته باشد. براساس این تعریف اولین سوالی که مطرح می شود این است که این لایق بودن بر چه اساسی تعیین می شود؟ باید ملاکهایی وجود داشته باشد. در مواردی این ملاکها کاملاً مشخص و تعریف شده هستند. مانند ملاکهای تشخیص حق در رانندگی یا حوزه های دیگری که قوانین مشخص کرده اند. این دسته ملاکها همانهایی هستند که در کتابهای معتبر قانون مانند قانون اساسی نوشته شده اند و موضوع کار دانشجویان حقوق و وکلا هستند. ممکن است بر سر این ملاکها بحث ها و اختلاف نظرهایی وجود داشته باشد، اما دست کم این دسته ملاکها به طور واضح مکتوب شده اند و افراد می توانند یکدیگر را به آن ارجاع دهند. اما دستۀ دیگری از ملاکها هستند که حکم قوانین نانوشته را دارند. یعنی هیچ جا به طور مشخص و واضح نوشته و تصریح نشده اند. و متاسفانه این دسته ملاکها حجم نسبتاً زیادی از مواردی را که در طول روز برایمان پیش می آید تشکیل می دهد و توسط افراد مکرراً مورد ارجاع قرار می گیرند، درحالیکه واقعاً مرجعی وجود ندارد! برخی از ملاکهای این دسته می توانند همان عرف های یک جامعه باشند. اما به هر حال، مشکل این دسته از ملاکها در این است که به شدت تحت تاثیر ذهنیت (subjectivity) آدمها قرار می گیرند و بسته به موقعیت، و ویژگیهای شخصیتی و دموگرافیکی و حال و هوای روانی یک فرد یا فرد مقابل در آن موقعیت ممکن است متفاوت باشند. 

بعد از گفتن تمام اینها می روم سر سوال اصلی: چرا مردم این همه حق یکدیگر را ضایع می کنند؟ چرا تا در دیزی را باز می بینیم در آن شیرجه می زنیم؟ چرا همه به هم بی اعتماد شده اند و از هم می ترسند و دائماً نگران و مراقبند که نکند دیگران حقشان را بخورند؟ چرا هیچ کس به حق خودش قانع نیست و خود را ملزم نمی داند حق دیگری را رعایت کند ، مگر اینکه آن دیگری خودش صدایش دربیاید؟ چرا هر کس این گونه رفتار نکند تعجب برانگیز است و همه فکر می کنند پپه و احمق و بی عرضه است؟ چرا زرنگی ما در خوردن حق دیگری تعریف می شود؟ اینها همه سوالاتی است که براساس مشاهداتم ذهن مرا به خودش مشغول کرده و امیدوارم بتوانم در چهارچوبی که ترسیم کرده ام جوابی برای آنها بیابم. 

برگردیم به دنیای انتزاعی خودمان. یک موقعیت یک به یک (یعنی دو نفر در برخورد با هم) را فرض کنید. البته دقت کنید که من نمی گویم که مسالۀ حق فقط محدود به موقعیت های دونفره می شود. حق می تواند در موقعیتهای یک به چند، چند به چند ، یا حتی یک نفر در قبال خودش، مطرح باشد. اما فعلاً همان موقعیت سادۀ دونفره را تصور کنید. فرض کنید فرد "الف" حق فرد "ب" را خورد. ملاک خورده شدن حق را هم یکی از آن دسته ملاکهای عرفی جامعه در نظر بگیرید. یعنی ملاکهایی که چیزی بالای 50 درصد افراد یک جامعه آن را پذیرفته اند. سه دلیل ممکن است وجود داشته باشد که فرد "الف" چنین کاری کرده است: 1. واقعاً از ملاک مذکور مطلع نیست، یعنی ملاک مذکور جزو استانداردهای ذهنی وی نیست. 2. از ملاک مذکور اطلاع دارد اما فاکتورهای دیگری وجود دارند که وی را در جهت حق به جانب دانستن خود سوق می دهد. مثلاً یکی از این فاکتورها قدرت است. افراد بر این باورند که قدرت داشتن "این حق را به آنها می دهد" که حقوق دیگران را رعایت نکنند. فاکتور دیگر ویژگیهای شخصیتی است. مثلاً افراد خودشیفته و ضداجتماعی (سایکوپات) بیشتر از دیگر افراد حق دیگران را می خورند. برای فرد "ب" نیز ممکن است سه حالت پیش بیاید. یکی اینکه از ملاک مذکور مطلع نباشد یا در مورد آن به اندازۀ کافی احساس اطمینان نکند. در این صورت وی متوجه ضایع شدن حق خود نشده و اقدامی نمی کند. دوم اینکه از ملاک مذکور مطلع و تا حد زیادی مطمئن باشد، اما قدرت اجرایی کافی در خود نبیند. که در این صورت نیز از بازستاندن حق پایمال شدۀ خود صرف نظر می کند. و البته از نظر تبعات روانی با وضعیت اول متفاوت است. سوم اینکه هم از ملاک اطلاع و اطمینان داشته باشد و هم قدرت اجرایی کافی در خود ببیند که در این صورت با احتمال زیاد برای بازستاندن حق خود از فرد "الف" دست به کار می شود. حالا براساس این چهارچوب توصیفی که ترسیم کردم، به نظرم می رسد شاید بشود پیشامدهای مختلف بین افراد در خصوص حق و حقوق را توضیح داد. این را نیز به عنوان مطلب آخر بگویم که ملاکهای حق در برخی مواقع، از جمله در روابط بین فردی نزدیک مانند فرزند-والد یا همسر-همسر یا دوست-دوست (صمیمی) بسیار پیچیده می شود و بحثهای زیادی در مورد آن مطرح می شود. 

به نظرم می رسد نیاز باشد از سنین پایین به کودکانمان در مهدکودکها و مدارس، حقوق و ملاکها را آموزش داده و قدرت ایشان را در ستاندن حق خود در آنها پرورش دهیم. در این مملکتی که با این وضع دارد پیش می رود و هیچ کس به هیچ کس رحم نمی کند به نظرم کم ضرورتی نیست. در نظرم بود یک سری از پیشامدهایی را که تجربه کرده ام در لابلای این نوشته بنویسم، اما فکر می کنم حجم نوشته کمی زیاد شده باشد و لذا آن را می گذارم برای مجالی دیگر. 

 

*********************************************************

1 آقای قالیباف! نمی خواهید یک لوح تقدیری چیزی به ما بدهید؟ ببینید ما سه نفر چقدر به نفع محیط زیست رفت و آمد می کنیم! از عروسی و مهمانی گرفته تا خرید و دانشگاه، همه را صرفاً پیاده یا با وسایل حمل و نقل عمومی رفع و رجوع می نماییم. البته از شوخی گذشته، من این تریبون را غنیمت می شمارم و از زحمات شهردار محترم تهران بابت راه اندازی خط اتوبوس تندرو و رسیدگی به مترو نهایت تشکر را می نمایم. زیباسازیها و فضاسازیها را نیز نباید نادیده گرفت که الحق در چند سال اخیر، شهر تهران را به مکان دوست داشتنی تری برای زندگی تبدیل کرده اند. 


کلمات کلیدی: روانشناسی فرهنگی
 
این آدمها
ساعت ۱٢:٢۳ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٥ اسفند ۱۳٩٠  

همیشه افرادی هستند که به جای پذیرفتن ضعف ها و کاستی ها در وجود خود یا رفتارشان، دیگران را مورد مواخذه قرار می دهند و تحقیر می کنند. اینها برای اجتناب از کوبیده شدن، می کوبند و برای فرار از دچار نقص شمرده شدن، دیگران را متهم به نقص می کنند. اعتماد به نفس خوبی دارند، اما تهدیدی جدی برای اعتماد به نفس دیگران محسوب می شوند. این افراد هر کسی یا در هر جایی ممکن است باشند؛ می خواهد فردی در رأس قدرت باشد، یا یک پدر یا یک آشنا، یا فردی که در مترو بدنتان به بدنش برخورد کرده است .......


کلمات کلیدی:
 
چند روز آخر سال
ساعت ٦:٤٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٤ اسفند ۱۳٩٠  

کمی خسته ام. نه لزوماً خستۀ جسمی. بیشتر روحی .... این روزهای آخر سال که می شود همیشه یک حال خاصی پیدا می کنم و دلم می خواهد برای چند روز اندک هم شده برای خودم باشم بی دغدغۀ این کار و آن کار. اغلب خاطراتم را دوره می کنم و این یکی از آن کارهایی است که من علاقۀ کاملاً خاصی به آن دارم. عموماً هیچ کدام از کارهایی را که مردم قبل از عید یا در طول آن انجام می دهند انجام نمی دهیم. اما چند روز مانده به عید را به خاطر همین برای خودم بودنش دوست دارم. وقتی عید شروع می شود یک قطار کار دوباره سرم انبار می شود که باید یکی یکی و بی وقفه به آنها برسم. پس این چند روز کاملاً غنیمت است! 


کلمات کلیدی:
 
با بچه ها
ساعت ۱۱:٠٦ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٢ اسفند ۱۳٩٠  

یک امتحان سهمگین سه ساعت و نیمه، برف بازی توی راه از دانشکده تا در خروجی و مثل بچه ها به هم برف پرت کردن، سوار ماشین یکی مان شدن و یک دوری در محله های اطراف زدن و پسته شکستن و حرف زدن و خندیدن و نخندیدن و اعتراض کردن به امتحان و  .... مورد پذیرش دیگران بودن و آدم حساب شدن ..... برای حدود یک ساعت یک احساس سبکی داشتن و انگار رها شدن از تمام حسرتها، دردها، احساس کمبودها، تردیدها، چه کنم ها، تلخی ها، فشارها، رقابت ها،‌ سرزنش ها، فلسفه بافی ها، اضطرار همیشه همه چیز را در نظر گرفتن ها و احساس مسئولیت کردن ها در مقابل همه چیز و همه کس، سخت گرفتن ها و سخت بودن ها که همیشه مثل سایه با من و در زندگی منند ....

حال داد امروز! حال داد امروز! مرسی بچه ها. خیلی کم برایم پیش می آید.

با اینکه چشم هام درد می کنه اما دوست داشتم این احساس خوب را بنویسم. همیشه که نباید احساسهای تلخ را در این وبلاگ منعکس کنم.


کلمات کلیدی:
 
به مادر فرزند خود احترام بگذارید!
ساعت ۱٠:٥۸ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٠ اسفند ۱۳٩٠  

فمینیست نیستم که به مناسبت روز زن و در وصف زنان بالا و پایین بپرم و گل و بلبل توی وبلاگم بگذارم. قبلاً هم به شکلهای دیگر بیان کرده ام که از نظر من زن بودن یک "حقارت پیشرونده" است، بر وزن بیماری پیشرونده. منظورم از عبارت "حقارت پیشرونده" این است که این طور نیست که از ابتدا هیچ حقارتی نباشد و مرد و زن برابر مطلق آفریده شده باشند. بلکه از ابتدا حقارتی در زن وجود دارد، چراکه زن با بدن و آناتومی ای ضعیف تر و آسیب پذیرتر از مرد آفریده می شود، که نمی توان به راحتی منکر آن شد. اما چرا می گویم "پیشرونده"؟ به این دلیل که ساختارها و فرآیندهای اجتماعی و اقتصادی، همچنین نگرش و باورهای افراد و حتی خود زنان نسبت به خودشان و زن بودن، در جهت حفظ و عمیق کردن این حقارت اولیه عمل می کند. با این توصیفات می شود حقارتی که پیشرفت می کند، یعنی "حقارت پیشرونده"، و خودش خودش را حفظ می کند و تداوم می دهد. نهایت تلاشی که می شود کرد این است که برای حذف آن قسمت "پیشرونده" اش تلاشها و (ضد) تبلیغاتی کرد، اما قسمت حقارت ذاتی اش را نمی توانید کاریش بکنید. مرد حمله می کند و زن آسیب می بیند. این را همه جا و هر روزه می بینید و می شنوید. حتی در به اصطلاح عاشقانه ترین خلوت فیزیکی زن و مرد هم باز همین مساله به شکلی وجود دارد. با این حال، می توانید این نوشتۀ من را، البته با دو روز تاخیر، به مناسبت روز زن تلقی کنید:

باید به مردان گفت و آموخت و تاکید کرد که به مادر فرزند خود احترام بگذارند، چراکه تاثیر آن فراتر از فردی که وی را هدف گرفته اند (همسرشان) می رود و دامن گیر فرزندانشان می شود، همانها که حامل مواد ژنتیکی آنها به نسلهای بعدی هستند و از این لحاظ وجودشان قاعدتاً باید ارزش تکاملی برای مرد داشته باشد. 

جان ام. گروهول در پستی تحت عنوان "پدر بهتری باشید" چنین نوشته است: 

5. به مادر فرزند خود احترام بگذارید. 

فارغ از رابطه ای که با مادر فرزندتان دارید، مهم است که همان احترامی را که به هر انسان بالغ دیگری می گذارید، به وی نیز نشان دهید. بچه ها خیلی بیشتر از آنکه ما فکرش را می کنیم از روابط چیزهایی بر می گیرند - بخصوص از روابط بین والدین شان. 

وقتی بچه ها ببینند که والدین شان به یکدیگر احترام می گذارند، بیشتر احتمال دارد احساس کنند که خودشان هم مورد پذیرش و احترام هستند. رابطۀ شما با مادر فرزندتان، الگویی است برای تمام روابط عاشقانۀ آیندۀ وی با جنس مخالف. نیازی نیست رابطۀ شما با مادرش عالی و بی نقص باشد، اما مهم است که حتماً محترمانه باشد. "

این حداقل لطفی است که یک مرد می تواند در حق فرزندانش بکند. که اگر این لطف را نکند، آسیب هایی به روان فرزندان وارد خواهد شد که حتی در بزرگسالی هم آنها را رها نخواهد کرد و با هزار و یک بار بچه ها را جلوی خود نشاندن و سخنرانی کردن و خود را موجه نمودن و به اصطلاح "درس زندگی دادن" هم حل نمی شود. رفتار شما قبلاً زنده ترین و به یادماندنی ترین درسها را به فرزندانتان داده است آقای محترم. 

نظریات روانشناسی بیانگر جایگاه خاص مادر در دنیای روانی کودک هستند. مادر، مراقب اصلی و اولیۀ کودک است و کودک از ابتدای زندگی خود، زمان بیشتری را در تعامل با مادر می گذراند تا با پدر. مطالعات مختلف بالاتر بودن دلبستگی با مادر نسبت به پدر را چه در دختران و چه در پسران نشان داده اند. از این رو، اولین انسانی که بچه ها از هر دو جنس با وی همانندسازی می کنند، مادر است. اما در جریان تحول، پسر به تدریج از مادر استقلال می یابد و با توجه به جنسیت خود، به همانندسازی با پدر خود روی می آورد. اما دختر که با مادر همجنس است، وابسته به وی می ماند و به همانندسازی با وی ادامه می دهد. نظر به آنچه بیان شد، بنیان اولیۀ همانندسازی در هر دو جنس، توسط مادر فراهم می شود که به واسطۀ دلبستگی بچه با وی عمل می کند. بنابراین، می توان این طور تصور نمود که همیشه بخشی از وجود مادر در هر دو جنس فرزند جا می ماند. چیزی که بنیان هویت جنسیتی بچه را تشکیل می دهد. از آنجا که هویت جنسیتی یک فرد، پایه و اساس نگرش آیندۀ وی نسبت به همجنسان و جنس مخالفان خود، و از آن مهم تر رابطۀ وی با جنس مخالفش را تشکیل می دهد، هر گونه تهدیدی که متوجه آن شده باشد، خود را در قالب مشکلاتی در حوزه های نام برده نشان می دهد. نکتۀ آخر این است که نظر به اینکه همانندسازی با مادر در دختران تداوم می یابد و مستحکم تر می شود، درحالیکه در پسران تا حدی گسسته و جابجا می شود، بنابراین می توان فرض نمود که بی احترامی پدر به مادر، آسیب زایی بیشتری برای فرزندان دختر در پی داشته باشد تا برای فرزندان پسر. وضعیت مشابهی در مورد بی احترامی مادر به پدر وجود دارد که می تواند آسیب بزرگتری را متوجه پسر کند که با پدر خود همانندسازی کرده است. با این حال، به دلیل همان حقارت اولیۀ زنان که در ابتدا از آن صحبت کردم، از جمله حقارت جسمی و نیز وابستگی اقتصادی زن به مرد، متاسفانه عمدتا جهت بی احترامی ها در روابط خانواده از سمت پدر به مادر است و کمتر بر عکس آن. 


کلمات کلیدی: خانواده