cyberguy

دوستان عزیز در صورت تمایل به استفاده از مطالب این وبلاگ لطفاً منبع را ذکر کنید

تجربیات جدید
ساعت ۱٢:۱٩ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٠ بهمن ۱۳۸۸  

این روزها تجربیات جدیدی برایم پیش می آید. دقیقاً همان طور که می خواستم. خواسته ام که چنین باشد. خودم همه چیز را فراخوانده ام. من کار با "آدمها" را برگزیدم چون چنین دوست دارم. برای کسی که سالها جز صفحۀ مانیتور از نگاه به چشمان هر موجود دیگری پرهیز کرده ، رو در رو شدن با آدمها غنی و بدیع است. طوری که نمی توانم به راحتی توصیفش کنم. دوست دارم نگاهشان کنم ، انگار کنترل اشتیاقم به راحتی برایم ممکن نیست ، انگار می خواهم ببلعمشان! البته منظورم این نیست که این تجربیات تماماَ خوشایند باشند ، اتفاقاً هم خوشی اش شدید است و هم ناخوشی اش. ناخوشی اش وقتی است که با تمام وجود دلت بخواهد برای کسی مفید باشی ، وقتی حرف می زنی لحظاتی حس کنی که خودت نیستی ، یعنی هستی اما انگار خودت را از بیرون تماشا می کنی ، انگار روحت جدا می شود ، آن وقت چند ساعت بعد به این نتیجه برسی که بیش از آنکه شنیده باشی حرف زده ای!!! آن هم یک ریز!  ، معلوم نیست قرار بوده به حرفهای او گوش بدهی یا خودت یک جفت گوش مجانی گیر آورده ای که برایش حرف بزنی!  الان که فکر می کنی می بینی طرف آنقدرها هم از ارتباط با تو خشنود نبوده ، تازه یادت می آید که انگار علایم بدنی اش حاکی از بی علاقگی بوده ، وقتی چیز جالبی گفته ای تنها لبخند تلخی زده ، احساس گناه می کنی که آنقدر گرم ساخت و پرداخت جملات خودت بوده ای که انگار محرکهای دیداری و شنیداری ای را که فرستاده درست پردازش نکرده ای و پردازشش موکول شده به آخر شب که با خودت تنها می شوی! الان که فکر می کنی می بینی که انگار ناامیدش کرده ای! او به خیالش آدم درست درمونی پیدا کرده که گوش شنیدن داشته باشد ، آن وقت تو یک بند بی در و پیکر حرف زده ای! حتی وقتی آمده است چیزی بگوید مکث نکرده ای درست حرفش را بفهمی ، به او مهلت نداده ای و آن قدر از رابطه با یک انسان هیجان زده بوده ای که آن بدبخت وحشت کرده! دلت می گیرد آخر شب که می شود.... آخر شب که می شود هزار و یک جور نقص و ایراد به حرفهایی که زده ای می گیری ... آن وقت تازه تازه درک می کنی که اشارات طرفت را هیچ درک نکرده ای ، چه سوالها که می توانستی بپرسی اما نپرسیده ای! و چه چرندیاتی که به جایش نگفته ای!! به خودت می گویی شک ندارم که هرگز سراغ من باز نمی گردد.... عاشق شنیدن و دیدن آدمها هستم اما ...


کلمات کلیدی:
 
خیلی خیلی کوتاه دربارۀ محبت
ساعت ٩:٢۸ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٦ بهمن ۱۳۸۸  

از زمان آشنایی مون تا الان (حدود یک سال و نیم) ایمیل ها ، پی ام ها و پیامک های بسیاری با هم رد و بدل کرده ایم ، اما .... دیشب به طور اتفاقی متوجه شدم که او تمامی این ایمیل ها ، پی ام ها و پیامک هایش را با اسم من شروع کرده است ، و بدتر از آن اینکه متوجه شدم که من انگار قرنهاست که اسم او را صدا نزده ام. احساس خیلی بدی بهم دست داد و از خودم خجالت کشیدم. دیشب یک پیام براش فرستادم که فقط و فقط از یک واژه تشکیل شده بود : اسم زیبای خودش!

گاهی وقتها اونقدر وجود کسی که بهمون محبت می کنه و محبتش برامون عادی میشه که محبت کردن را از یاد می بریم یا شاید به نظرمان می رسد که نیازی نیست! ما آدمها محبت را برای به دست آوردن کسی که می خواهیم خوب استفاده می کنیم اما برای نگه داشتنش هیچ خرج نمی کنیم!


کلمات کلیدی:
 
در باب شگفتیهای عالم خلقت
ساعت ۸:٥٠ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٠ بهمن ۱۳۸۸  

از ظهر تا حالا یه چیزی ذهن منو به خودش مشغول کرده که گفتم با دوستانم هم در میون بذارم شاید حرفی و نظری داشته باشن :

راستش قضیه از این قراره که من تو دانشکده جدیدم یه دوستی دارم که دختر فوق العاده نازیه. یعنی یه جورایی من این جوری توصیفش می کنم که "خیلی دختره". آخه تو دخترها هم ما انواع مختلف داریم بعضی ها دختر "تر"ن! البته تو پسرها هم میشه اینو گفت که بعضی ها پسر"تر"ن. یعنی اینکه این دوست من، تو خونه دامن می پوشه ، آرایش می کنه ، ناخوناشو لاک می زنه ، لباسهای متنوع با هم ست می کنه (مثلاً یه روز ست قهوه ای ، فرداش سورمه ای و ...) و معلومه که از خرید کردن هم بدش نمی آد ، و خلاصه از این جور چیزا - و البته دختر بسیار سنگینیه ها ، برداشت بد نکنید - . بعد این دوست من نامزد داره که اونم از بچه های دانشکده خودمونه. من با این زوج دوست هستم و با هم روابط حسنه ای داریم و هر دوشون برام عزیزن. حالا سوالی که ذهن من رو به خودش مشغول کرده اینه که میزان دختر یا پسر بودن چه رابطه ای با لذت خبسی (نقطه های دو حرف اول رو خودتون بالا پایین کنید) داره؟ بعد اون وقت به این فکر کردم که مثلاً اگه یه زوجی باشن که پسره خیلی پسره و دختره خیلی دختره ، و یه زوج دیگه باشن که هر دوشون تو میانه های طیف جنسیت باشن ، یعنی نه پسره خیلی پسر کلیشه ای باشه ، و نه دختره شبیه کلیشۀ دخترها باشه ، اون وقت به نظر شما کدوم زوج لذت خبسی بیشتری رو در رابطه فیزیکی با هم تجربه می کنن؟ بعد حالا حالتهای دیگه هم داریم : اینکه دختره کم دختر باشه ، پسره خیلی پسر باشه ، یا پسره کم پسر باشه و دختره خیلی دختر باشه ، یعنی در واقع در کل چهار حالت میشه دیگه؟ (ریاضیم که خیلی نم نکشیده؟ ) . اگر کسی نظر یا تجربه ای داره بگه (حالا مگه چند صد نفر این آلونک رو می خونن؟!!!).

به نظر خودم می رسه که توی دو تا حالت اول که زوجین با هم تطابق دارن لذت بیشتری رو تجربه می کنن. اما توی دو تا حالت دوم یه جور ناهمسانی ایجاد می شه. یعنی اگه یه پسری خودش خیلی پسر باشه انتظار داره که زنش هم خیلی دختر باشه ، و با او مثل خیلی دخترها رفتار می کنه و اون خوشش نمی آد ، یا برعکسش. اما سوال اینه که بین دو حالت اول تفاوتی نیست؟ چیزی که گفتم حدسم بود اما مطمئن نیستم. در کل برام جالب شده که بدونم بین میزان دختر یا پسر بودن روانشناختی و لذت خبسی- فیزیولوژیک چه رابطه ای وجود داره؟


کلمات کلیدی:
 
پدیده ای به نام والد انگاری
ساعت ٩:٥۸ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٦ دی ۱۳۸۸  

چندین و چند سال پیش ، دوستی داشتم که چند سال از من بزرگتر بود ، بعد از فارغ التحصیلی از رشتۀ ادبیات و زبان ، در روستایی در یکی از استانهای غربی کشور معلم شده بود. حالا بماند که از نامه نگاری با او چقدر لذت می بردم ، در یکی از نامه هایش چنین نوشته بود :

"... یکی دیگر از بچه های کلاس ، پدرش سردستۀ قاچاقچی های منطقه است. می دانی [...] خانومی ، من باید آنقدر خودم را تربیت کنم که وقتی به چهره های معصوم شان نگاه می کنم یاد خرابکاریهای پدر مادر هایشان نیفتم".

ما انسانها از پدر و مادر خود زاده می شویم (باور کنید این جدید ترین ایده ای نیست که می خوام تو این پست مطرح کنم!!). و شباهت ما به آنها از چند منبع سرچشمه می گیرد. اولی ژنتیک است ، که زیست شناسان در این زمینه صاحب نظرتر هستند. به هر حال هر یک از ما بخشی از ژنهای والدین خود را به ارث می بریم ، و از آنجا که ژنها بر نحوۀ واکنش دادن افراد نسبت به محیط اثر می گذارند ، مقداری از شباهت ما را باعث می شوند. منبع دوم بزرگ شدن در جوار والدین است. شما اگر حتی یک سال در جوار یک هم اتاقی هم زندگی کنید ، دست آخر متوجه خواهید شد که از هم تأثیر پذیرفته اید ، چه برسد به  اینکه بچه از ابتدای چشم باز کردن ، و در دوره های رشدی ای که بالاترین یادگیری و تأثیرپذیری از محیط را دارد ، در جوار پدر و مادر است ، تک تک اعمال و طرز برخورد آنها با خودش ، با همدیگر ، با دنیا ، و با سایر مردم ، و حتی طرز فکر و نگرش و انتظارات والدین را نظاره گر است ، و پیش از آنکه آنقدر عاقل شده باشد که تشخیص دهد کدام عمل و فکر سازگارانه است و کدام ناسازگارانه ، از آنها تأثیر می پذیرد . به علاوه تا زمانی که بزرگ و مستقل شود ، این پدر و مادر هستند که محیط و افرادی را که بچه با آنها در تماس قرار می گیرد تعیین می کنند و شکل می دهند (مثلاً اینکه با چه کسانی رفت و آمد خانوادگی داشته باشند ، چقدر مهمانی داشته باشند و ...). بنابراین بچه هم به صورت مستقیم و هم به صورت غیر مستقیم از شخصیت و سبک زندگی والدینش تأثیر می پذیرد.

در متون علمی ای که تا الان دیده ام به این دو مورد بسنده کرده اند ، اما من فکر می کنم منبع سومی هم وجود دارد. که به نظر من اهمیت آن کمتر از دو منبع دیگر نیست (البته نظر شخصی من سند علمی نمی شود ، و تحقیقات بیشتر باید که میزان تأثیر آن را تخمین بزنند). این منبع سوم را "والد انگاری" نام نهاده ام. به این معنا که بچه توسط دیگران ، شبیه به والدش انگاشته می شود. یعنی مردم طوری با او رفتار می کنند ، انگار که وی شخصیت و رفتاری مانند والدش دارد. حالا این مطلب از نظر روانشناسی چه معنایی دارد؟ الان شرح می دهم: ما در روانشناسی پدیدۀ شناخته شدۀ دیگری هم داریم تحت عنوان پیشگویی خود-تحقق بخش (self-fulfilling prophecy). مثلاً در تحقیقات نشان داده شده که اگر دو گروه بچۀ از نظر هوشی یکسان داشته باشیم ، با یک گروه به گونه ای رفتار و صحبت کنیم که انگار خنگ هستند ، و با گروهی دیگر به گونه ای که انگار باهوش و خاص هستند ، به هر دو آموزش از نظر محتوا یکسانی ارائه دهیم ، و در انتها از هر دو امتحان مشابهی به عمل آوریم ، گروهی که باآنها مانند نوابغ رفتار شده ، واقعاً نتایج بهتری نسبت به گروه دیگر می گیرند! بنابراین اگر فردی با بچه ای به گونه ای رفتار کند که انگار قرار است واکنش او به گونۀ بخصوصی باشد ، واکنش او واقعاً به آن شکل پیش بینی شدۀ بخصوص در خواهد آمد!

خب طبیعتاً افرادی می توانند چنین رفتاری را با بچه داشته باشند که پیش از او با پدر و مادرش برخورد داشته بوده باشند. معنای این حرف این است که افرادی مانند فامیل ، دوستان خانوادگی ، و همسایه ها در خط مقدم چنین رفتارهایی هستند.البته محدود به این افراد نمی شود ، مثلاً معلمانی که با پدر و مادر بچه آشنا شده باشند هم ممکن است - حتی ناخواسته- چنین تأثیراتی را بر روی بچه بگذارند. در سنین بزرگسالی ، فرد از چنین تأثیری در محیطهای کاری و دانشگاه رها می شود ، اما این رفتارها و تأثیرات در زمانی که برای ازدواج اقدام می کند ،  دوباره دست به گریبان او می شوند. و فکر دیگر من این است که پدیدۀ "والد انگاری" در فرهنگهای خانواده - محور ، مثل فرهنگ ایران ، پررنگ تر و نقش آن در شکل دهی رفتار و شخصیت ما بیشتر است. مگر نه این است که افراد وقتی به خواستگاری هم می روند به خانواده های هم نگاه می کنند؟ افراد چه در مقام فرستندۀ این تأثیرات و چه در مقام دریافت کنندۀ این تأثیرات از دیگران ، ممکن است از آن به طور هشیارانه اطلاع نداشته باشند و یا آن را انکار کنند ، اما این دلیل نمی شود که این پدیده وجود نداشته باشد. کمااینکه با اندکی دقت و ظرافت قابل رصد است. مثلاً دوست معلم من که بخشی از نامه اش را در ابتدای پست آوردم ، متوجه این تمایل در خودش برای رفتار کردن با بچه به گونه ای که انگار او هم مانند پدرش بدکار است شده است ، و آگاهانه تلاش می کند این تأثیر در رفتارش با بچه بروز نکند. اما متأسفانه همۀ افراد چنین درک یا تلاشی به خرج نمی دهند. اهمیت پدیدۀ "والدانگاری" هم به خصوص در جایی روشن می شود که پدر یا مادر بچه ایراداتی در شخصیت یا رفتارهای خود داشته باشند ، یا دستاوردهای شغلی و تحصیلی کم ارزشی داشته باشند. چند درصد از معلم های ما با بچۀ دکتر واقعاً همان طور رفتار می کنند که با بچۀ کوپن فروش؟ استعداد تحصیلی کدام را بیشتر می انگارند ؟

پدیدۀ "والدانگاری" محدود به دوران کودکی هم نمی شود. باز برگردیم به بحث ازدواج. مردی به خواستگاری خانمی رفته ، بعد هم در طی چند جلسه رفت و آمد دوران نامزدی با او در منزلشان صحبت کرده. در این میان وی رفتارها و محیط خانوادگی زن موردنظرش را هم مشاهده می کند. چه بسا ، رفتارها و منشهایی از پدر و مادرش ببیند که به مذاق او ، به هر دلیل مورد پسند نیامده باشد. مثلاً احساس کند مادر دختر بر مرد خانه حاکم است و قلدرماب است. در نتیجه این مرد با خودش فکر می کند لابد دخترشان هم می خواهد همین بلا را سر من بیاورد : "آهان باید گربه را دم حجله بکشم!". بنابراین از همان ابتدای ازدواج با این خانم بنا را بر این می گذارد که این فرد با او سر سازش ندارد و می خو اهد بر او حکمرانی کند!! در نتیجه رفتارهای ناسازشگرانه با این دختر بیچاره بروز می دهد و زندگی زناشویی ای که می توانست شاد و زیبا باشد ، با پیش زمینه های ذهنی آقا آلوده و نابود می شود. دختر هم که رفتار همسرش را می بیند ، از در ناسازگاری در می آید و چه بسا واقعاً رفتار قلدرمابانه هم از خود بروز دهد!


کلمات کلیدی:
 
ما و چرخه های معیوب
ساعت ٩:٤٠ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٩ آذر ۱۳۸۸  

نقل از کتاب نظریه های شخصیت ، نوشتۀ فیست و فیست :

"دبورا یون و جف گرینبرگ (1991) دربارۀ مفهوم وابستگی بیمارگون تحقیق کردند و این نوع وابستگی را در زنان دارای والد الکلی بررسی نمودند. این پژوهشگران فرض کردند که زنان یاد می گیرند با اطاعت کردن از درخواستهای فردی بهره کش ، تأیید شوند و عزت نفس بیابند. آنها معتقد بودند که زنان دارای والدین الکلی ، همچنان به دنبال فرصتهایی برای کمک کردن به افرادی هستند که از آنها بهره کشی می کنند.

به عبارت دیگر ، لیون و گرینبرگ فرض کردند زنان دارای والد الکلی به کسی که بهره کش انگاشته می شود بیشتر از کسی که بامحبت انگاشته می شود ، کمک می کنند. آنان زنان دانشجوی دورۀ لیسانس دارای یک والد الکلی را از نظر تمایلشان به یاری رسانی ، با دانشجویانی مقایسه کردند که والد الکلی نداشتند. این روش به سه مشارکت کننده و یک همدست نیاز داشت که با آزمایشگر مردی که آزمونها را اجرا می کرد ، ملاقات کنند. این همدست و آزمایشگر طوری با یکدیگر صحبت می کردند که به شرکت کنندگان نشان دهند آنها با یکدیگر آشنا هستند. بعد ، زمانی که آزمایشگر بیرون از اتاق بود ، همدست او حرف سایر زنان را با تظاهر به شکستن مدادش قطع کرد. او بعد از اینکه پرسید : آیا کسی مدادش را به وی قرض می دهد ، یکی از دو اظهار زیر را در رابطه با آزمایشگر بیان کرد. در حالت مهرورزی ، او گفت آزمایشگر با دوست وی قرار ملاقات گذاشته است و به او در شستن لباسها و تکالیف دیگر کمک کرده است. در حالت بهره کشی ، همدست همان روال معمول را انجام داد به جز اینکه اظهار داشت آزمایشگر دوستش را استثمار کرده و او را وادار نموده تا لباسهایش را بشوید و کارهای دیگر او را انجام دهد. بعداً آزمایشگر وارد اتاق شد و از شرکت کنندگان خواست در صورت تمایل برای کمک به پروژه باارزشی حداکثر به مدت سه ساعت به او کمک کنند.

به طوری که انتظار می رفت ، زنان دارای والد الکلی که این آزمایشگر را بهره کش برداشت کرده بودند ، دو برابر بیشتر از زنانی که او را مهرورز انگاشته بودند برای کمک به او داوطلب شدند ، در حالیکه زنانی که والد الکلی نداشتند حاضر نشدند به او کمک کنند. از این گذشته ، زنان وابسته ، این آزمایشگر بهره کش را بیشتر از آزمایشگر مهرورز دوست داشتند ، و در ضمن او را به صورت فردی در نظر گرفتند که نیازمند محبت است. "

از همون زمانی که برای اولین بار این آزمایش رو خوندم (چندین ماه پیش) مجذوبش شدم. و شدیداً متأثر هم شدم. از نافهمی یه عده که یه پدیده ای درست می کنند به اسم خدا ، و یه پدیدۀ بی معناتری به نام "عدالت"هم بهش نسبت می دن دلم گرفت. من چرخه هایی توی زندگی آدمها پیدا کرده ام که به همه چیز شباهت داره الّا "عدالت"! این چرخه ها که فیدبک دار مثبت هستند ، به طور خلاصه آدمهای خوشبخت رو خوشبخت تر ، و آدمهای بدبخت رو بدبخت تر می کنند! : فردی که سالها زجر داشتن یک پدر الکلی رو تحمل کرده ، به یک فرد بهره کش بیشتر از یه آدم درست حسابی کمک می کنه (و خودشو در معرض بهره کشی بیشتر قرار میده) و حتی اظهار علاقه بهش می کنه! آیا نه اینکه این آدم ممکنه با این فرد ازدواج هم بکنه؟ دختری که سالها پدر خودشیفته داشته می زنه و عاشق کسی میشه که خودشیفته و بهره کشه و ارزش و اهمیتی براش قائل نیست (درست همون رفتاری که پدرش یاهاش داشته!!)! اینها تصادفه؟ قطعاً که نیست. نشنیدین میگن پول پول می آره ، سواد سواد می آره؟ اینها در مورد دنیای روانی آدمها هم صادقه. کسی که خونوادۀ سالمی داشته ،قدرت جذب و انتخاب مردی که عمیقاً دوستش داشته باشه و برای عواطف و علایقش احترام قائل بشه رو پیدا می کنه ، نه فردی که عادت کرده به مورد بهره کشی واقع شدن و تحقیر شدن! انسان برای هدایت یه زندگی خوب ، در هر حوزه ای ، اعم از تحصیلات ، شغل ، یا زندگی زناشویی ، نیاز به عزت نفس داره ، و فردی که والدش ضربات غیر قابل جبران به عزت نفسش وارد کرده ، به این سلاح مجهز نیست. و این فرد در همه جا در معرض ضربات بی دفاعه (چون دفاع همه عزت نفسشونه) ، و تازه به قدری خود رو حقیر احساس می کنه که نمی تونه خوب ها رو برای خودش جذب کنه چون به نظرش می رسه لیاقت خوبی ها رو نداره. خوب یادم هست که توی کلاس رواندرمانی سال اول - کلاسی که عمیقاً عاشقش بودم- موردی داشتیم که به وضوح در خاطرم مونده. مورد دختری بود که سالها یه پسر ازش بهره کشی کرده بود ، و او در مقابل خواسته های مشروع و نامشروعش تسلیم شده بود. اون پسر به تازگی رفته بود با یه نفر دیگه ازدواج کرده بود و این دختر رو حتی انقدر آدم حساب نکرده بود که راجع به این مطلب باهاش حرف بزنه. درصد خیلی زیادی از شماها ممکنه فکر کنید که این دختر عوضی بوده ، این یه فکر سطحیه که تا دلتون بخواد مردم خوب بلدن. اما من همون لحظه که این دختر حرف می زد احساس کردم عوضی نیست. حس کردم باید چیزی پشت این مساله وجود داشته باشه. دختر بیچاره رفتارهاشو تو این سالها به مهربانی و باگذشتی و فداکاری خودش نسبت می داد و حتی می گفت (با اینکه اول ها از رابطه با مردان می ترسیده ) به خودش ثابت شده که اگه بخواد می تونه "برای یک مرد ، عالی باشه". عالی؟!! این سوالی بود که استاد پرسید : آیا به نظر شما قضاوت این دختر در مورد خودش درسته؟ خلاصه سرتونو درد نیارم، در جلسات بعدی مشخص شد که در خانوادۀ او والدین به پسرانشان ارزش خیلی زیادی می گذاشتند. طوری که دخترشون رو اون اندازه محترم نمی انگاشتند و او را به نحوی به بردگی پسرهایشان در آورده بودند. ما آدمها عادت کردیم اگر مشکلاتی در رفتار و شخصیت افراد می بینیم به ذاتشون نسبت بدیم و بگیم فلانی آدم بدیه و این حرفا ، اما به نظر من هنر بزرگتر اینه که بفهمیم اون فرد در چه موقعیتی هست و بوده. روانشناسی امروز می دونه که علت خیلی از رفتارهای آدمها به موقعیت ها برمی گرده . آدم خوب و بد نداریم ، آدمهایی که در موقعیتهای خوب و بد قرار داشته اند داریم. (ما منکر تفاوتهای فردی در نحوۀ پاسخگویی به موقعیت ها نیستیم ، فقط مساله اینه که هر چه موقعیت ها اثرات شدیدتر و عمیق تری روی افراد داشته باشند ، واکنش های آدمها به این موقعیتها به هم شبیه تر میشه).

خلاصه اینکه در زندگی ما چرخه های معیوبی وجود دارند. کسی که بی پوله نمی تونه درس بخونه ، نمی تونه واسه خودش آدم حسابی بشه و درآمد خوبی داشته باشه ، در نتیجه بی پول تر میشه. کسی که خانوادۀ بدی داشته ، نمی تونه توانایی های لازم برای زندگی سالم رو به دست بیاره در نتیجه در انتخابهای بعدی زندگیش دچار اشتباهات فراوان میشه و در نتیجه هرگز رنگ خوشبختی رو نمی بینه. کسی که به دلیل نقص توجه/بیش فعالی - علی رغم هوش خوب- در یادگیری دروس مدرسه دچار مشکل میشه ، اعتماد به نفسش ضربه می خوره ، از درس زده میشه ، انگیزه و علاقه شو از دست میده و برای یاد گرفتن تلاش بیشتر به خرج نمی ده ، و باز ضربات بیشتری به عزت نفسش وارد میشه.

به نظر من مهم ترین کار روانشناس باید تشخیص این حلقه های معیوب (چیزی که مردم عادی نمی تونن ببینن و درک کنن) ، و شکستن اونها از مناسب ترین جا باشه.


کلمات کلیدی:
 
حدیث نفس
ساعت ۱٠:٢٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۳٠ شهریور ۱۳۸۸  

می بینم که باز ایمانت را داری از کف می دهی؟! باز حسرت خور این و آن شده ای؟ نشنیده ای که : "صبر نیمی از ایمان است"؟ رهایت که می کنم سقوط می کنی در درۀ ناامیدی! تو می اندیشی که این دنیا جا و فرصتی برای آرزوهای تو ندارد؟ به کدامین قانون با خودت فکر می کنی که همه حق دارند به آرزوهایشان برسند الا تو؟ به من نگو که تا به حال همیشه شاهد خوشی ها و موفقیت ها و رسیدن دیگران به آرزوهایشان بوده ای.. خودم خوب می دانم که همه رفتند و تو ماندی... بی معرفتی آدمها را غیر از تو من هم شاهد بودم ، و خوشی ها و موفقیت هایشان را... اما این جواب من نیست. برای تلاش کردن و صبور بودن بهانه نتراش.

باید باشم و روزی صد هزار بار به گوشت بخوانم : "صبر نیمی از ایمان است."


کلمات کلیدی:
 
در باب تفاوتهای ما
ساعت ۱٢:۳۸ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٩ شهریور ۱۳۸۸  

بخشی از سخنرانی کارن هورنای :

"یک بار و برای همیشه باید این فکر را از سرمان بیرون کنیم که ، چه چیزی زنانه است و چه چیزی نیست. این مسایل فقط انرژی ما را هدر می دهند. معیارهای مردانگی و زنانگی ، معیارهای ساختگی هستند. کل آنچه را که ما در حال حاضر به طور قطع دربارۀ تفاوتهای جنسی می دانیم این است که نمی دانیم آنها چیستند. بدیهی است که تفاوتهای علمی بین این دو جنس وجود دارند ، اما تا وقتی که ابتدا استعدادهایمان را به عنوان انسان پرورش نداده باشیم ، قادر نخواهیم بود به این تفاوتها پی ببریم. چون این تفاوتها تناقض آمیز به نظر می رسند ، فقط در صورتی که آنها را فراموش کنیم می توانیم به وجودشان پی ببریم"

هورنای معتقد بود "سعی در یافتن پاسخ به سؤال مربوط ، به اندازۀ درک کردن و تحلیل کردن معنی واقعی این علاقۀ شدید به "ماهیت زن" چندان اهمیت ندارد" (هورنای ، 1994 ، ص 233). (نقل از کتاب نظریه های شخصیت نوشته فیست و فیست)

همون طور که در بالا خواندید به نظر خانم هورنای سؤال مهم این بود که چرا این همه علاقه به کشف تفاوتهای زن و مرد وجود دارد؟ اما به نظر می رسد در این سالهای گذشته از فوت وی ، افراد این سؤال را به دست فراموشی سپرده و مجهز به انواع و اقسام فناوریهای جدید و روشها ، به کشف تفاوتهای مختلف دو جنس ، کمر همت بسته اند. در این مدت کار مذکرها پیدا کردن تفاوتها بوده است و کار مؤنث ها انکار ، ماست مالی و یک جوری بند و بست کردن آنها بوده است. و چنان که خانم هورنای هم اذعان کرده تفاوتها وجود دارند. بخواهیم یا نخواهیم یک موقع باید پیش خود اعتراف کنیم که چنین است. به طور کلی از تحقیقات چنین برداشت می شود که زنان در احساسات و ادراکات برترند و مردها در استدلالیات و خلاقیات. (همین طور که دارم تفاوتها رو یکی یکی می گم به عنوان یک نرمش ذهنی سعی کنیدبرای هر کدوم ریشه های تکاملیش رو برای خودتون حدس بزنید). زنها به پیوندهای اجتماعی علاقمندترند و تبعاً به گذشت و همکاری و همدلی، و مردان به رقابت و تکروی و برتری. زنان امنیت و یکنواختی و نظم و پیش بینی پذیری را ترجیح می دهند و مردان هیجان و تنوع و بی نظمی. البته این بحث هم قدیمی شده و فکر نکنم لازم باشه تکرار کنم که این تفاوتها از روشهای کمّی و میانگین گیری حاصل شده و کسی منکر نیست که ممکنه زنان یا مردانی باشند که این طور نباشند.

حالا از این بحث گذشته سؤالی که به ذهن من رسید این بود که چرا مردها از خوندن این تفاوتها حال می کنند و دوست دارند آنها را بزرگ و مهم جلوه دهند ، درحالیکه زنها سعی دارند به نوعی آنها را دور بزنند؟ به طور مثال همین خانم هورنای عزیز در بالا! تازه اکثراً آنها را انکار می کنند یا اگر هم ظاهراً با روی گشاده می پذیرند در اصل رفتارشان نوعی دفاع روانی است. یک جواب این سؤال به نظر من می تونه این باشه که در دنیای ما ویژگیهای مردانه ارزش بیشتری دارند. به دور و برتان نگاه کنید ، دائماً به گوش شما می خوانند : "منطقی باش ، مبادا احساسی تصمیم بگیری ها! زندگیتو به باد میدی! ، مبارزه کن تا پیروز بشی ، زندگی یعنی مبارزه! ، و ......". با این تفاسیر به نظر من سؤال مهم می تونه این باشه که "ویژگیهای مردانه چرا ارزش پیدا کرده اند؟". آیا این ویژگیها به حق ارزش پیدا کرده اند؟ اگر بخواهیم بر طبق قانون تکامل نظر بدیم پاسخ "بلی" است. این قانون به طور ساده میگه که هر آنچه در تنازع بقا باقی مانده ، لیاقت ماندن داشته ، چون اگر نداشته از بین می رفته! که خیلی هم بی راه نیست. نگاهی ساده به آمارها نشون می ده که نرخ افسردگی و اضطراب در زنان چندین برابر مردان است. آمار تجاوزها و خشونتها نسبت به زنان بالاتر از مردان است. به طور خلاصه زنان بی دفاع تر و آسیب پذیرترند. اگر بخواهیم بر پایۀ این استدلال تکاملی پیش برویم ، باید بپذیریم که ویژگیهای مردانه نسبت به ویژگیهای زنانه برای شرایط دنیای ما مزیت دارند. با این حساب ، بهترین راه حل برای انسان امروز همانا حرکت کردن به سمت ساختن رحم های مصنوعی است (که البته تحقیقات مربوط به آن در حال حاضر در امریکا در جریان است). با این کار دست کم زنان را از مسئولیت پرزحمت ، وقت گیر و دیرینۀ بچه زایی و بچه داری رهانیده و به آنها فرصت می دهیم که عقب ماندگی تکاملی خود را جبران کنند و به عبارت دیگر ویژگیهای مردانۀ بیشتری را در خود پرورش دهند.

این نوشته را با تکرار سؤالی که مطرح کردم به پایان می رسانم :

 "چرا ویِژگیهای مردانه ارزش بیشتری پیدا کرده اند؟"


کلمات کلیدی:
 
پای درددل بزرگان
ساعت ۱٠:٢۱ ‎ق.ظ روز جمعه ٦ شهریور ۱۳۸۸  

با آبراهام مزلو در پست سلسله مراتب نیازها آشنا شدید. مزلو یکی از سردمداران رویکرد انسان گرایی بود ، و یکی از مفاهیم معروف مورد تحقیق وی مفهوم "خودشکوفایی" بود. او در سال 1969 در دفتر خاطراتش این افکار را در مورد مادرش نوشت :

"چیزی که من علیه آن واکنش نشان دادم و کاملاً از آن نفرت داشتم فقط ظاهر جسمانی او نبود ، بلکه ارزشها و نظر وی دربارۀ دنیا ، خست او ، خودخواهی کامل او ، بی علاقگی او به هر کس دیگری در دنیا ، حتی به شوهر و فرزندانش ... تصور او در این باره که هر کسی که با وی مخالف بود ، اشتباه می کرد ، بی علاقگی او به نوه هایش ، نداشتن هیچ دوستی ، شلختگی و کثیفی ، نداشتن احساس خانوادگی نسبت به والدین و خواهر - برادرهای خودش ، همگی مرا منزجر می کرد ... همیشه از خودم می پرسیدم آرمان پرستی من ، تأکید بر اصول اخلاقی ، بشردوستی ، تأکید بر مهربانی ، عشق ، دوستی ، و همۀ موارد دیگر از کجا آمده اند. من به پیامدهای نداشتن عشق مادری کاملاً واقف بودم. اما هستۀ فلسفۀ زندگی من و تمام پژوهشها و نظریه پردازی من در نفرت از او ریشه دارد و انزجار از هر چیزی که او مظهر و طرفدار آنها بود" (مزلو ، 1979، ص 958)

به نقل از کتاب "نظریه های شخصیت" نوشته فیست و فیست

مزلو به رغم چندین سال روانکاوی ، هرگز بر نفرت شدید خود از مادرش غلبه نکرد و با وجود اصرار خواهر - برادرهایش که احساساتی شبیه او نسبت به مادرشان نداشتند ، از شرکت در مراسم خاکسپاری وی خودداری نمود.


کلمات کلیدی:
 
نگران
ساعت ٩:۳۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۳٠ تیر ۱۳۸۸  

او نگران است. فرق نمی کند کجا ، کی و چه کسی. دست خودش هم نیست ، یا دست کم خودش چنین باور دارد. او به هر حال در هر زمان یا مکان نگران کسی یا چیری است. نگران پسرش ، دخترش ، برادرش ، مادرش ، .... . از صبح نگران است ، موقع ناهار نگران است ، میرود بیرون نگران است ، موقع شستن میوه ها نگران است ، حواسش سرجاش نیست و توان و حوصله ی هیچ چیز دیگر ، غیر از کارهای معمول و تکراری هر روزه را هم ندارد چون نگرانی تمام وقت و نیروی فکری او را به خود اختصاص داده. اگر یک روز صبح بلند شود و ببیند چیزی برای نگران شدن پیدا نمی شود ، عمیقاً نگران می شود!

ممکن است در نظر اول فکر کنید که مردم یک همچین آدم خیرخواهی را که برای همه نزدیکانش نگران است خیلی دوست دارند. اما سخت در اشتباهید چون در واقع نزد همین نزدیکان ، وی هیچ شأن و منزلتی ندارد. و او را آدمی سبک و ضعیف به حساب می آورند و رفتارشان با کمی ظرافت در مشاهده ، کاملاً گویای همین طرز فکر نسبت به وی است. دلیلش این است که نگرانیهای بی مورد او ، با فداکاریهای بی مورد و بی منطق برای دیگران ، عدم ارج نهی به خود ، بی ارزش شمردن خود ، و احساس عذاب وجدان دائمی از اینکه نکند برای دیگران کم گذاشته ، همراه است. بنابراین دیگران برای یک همچین آدمی که خودش برای خودش ارزشی قائل نیست ارزشی قائل نمی شوند. یک دلیل دیگر این رفتارشان هم این است که ما آدمها و در واقع تمام موجودات زنده ، اصولاً زود به همه چیز خو می گیریم و سیستم های حسی مان حساسیت خود را به محرکهای تکراری زود از دست می دهند (که برای علاقمندان بگم که این مساله یک مزیت تکاملی است و از هدر رفتن ظرفیت های حسی ما جلوگیری می کند). بر همین اساس هر کسی که زیادی و بی حساب و کتاب به دیگران لطف کند به تدریج رفتارش ارزش خود را برای آنها از دست می دهد (به اصطلاح خوگیری رخ می دهد). بنابراین کم کم عادت می کنند به اینکه این فداکاریهای بی مورد را بخشی از این آدم به حساب آورند ، و وقتی چنین پیوندی در مغزشان ایجاد شد ، به محض اینکه این فرد کمترین تخلفی از این نرم نشان دهد ، مثلاً چه می دونم یک بار فداکاری بی موردی را انجام ندهد ، اگرچه منطقاً کار درستی کرده اما دیگران با سابقه ای که از وی در ذهن خودشان دارند فکر می کنند او به وظیفه اش عمل نکرده! این رفتار او به دلیل تخطی وی از اون کلیشه ای که از این فرد در ذهنشان جا گرفته ، اتفاقاً حساسیت سیستم های حسی آنان را برمی انگیزد (تازه بهوش می شوند!). بنابراین از این آدم دلخور هم می شوند که چرا به وظیفه اش عمل نمی کند! این چنین است که این فرد با اینکه به دیگران لطف می کند اما از چشمشان می افتد! (پارادوکس دنیا را ببین ، از این پارادوکس ها چندتای دیگه هم پیدا کردم ، تو یه فرصت دیگه براتون می گم)

یک ویژگی دیگر این آدم بی تصمیمی وی است. وی قادر نیست تصمیم بگیرد. اصلاً برای پیشگیری از تصمیم گرفتن فرار می کند و در واقع از هر موقعیتی که ممکن است به تصمیم گیری ختم شود اجتناب می کند. نتیجه اش زندگی یکنواخت و زجرآور و بی معنای اوست که هرگز به خودش اجازه نداده با یکی دو تا تصمیم تغییرش دهد و به خودش اجازه دهد از زندگی لذت ببرد یا رؤیاهایش را تحقق ببخشد.

وی از آن جماعتی است که با یک غوره سردی می کند با یک کشمش گرمی. پایداری هیجانی کافی ندارد و اصولاً به هنگام وقوع رخداد های بد (به خصوص اگر صدمه ای متوجه نزدیکانش شده باشد) قاطی می کند ، بر هم می پاشد و وضعیت ابلهانه ای پیدا می کند. بنابراین به هیچ وجه به عنوان یک فرد بالغ قابل اطمینان و تکیه کردن نیست.

وحشتناک ترین چیز برای او این است که احساس کند کسی برای تکیه دادن پیدا نمی کند. او  وابسته است و به وابستگی خو کرده ، حتی به بهای زجر و نابودی. احساس مسئولیت برای او مثل سم می ماند. چون توانایی و اعتماد به نفس کافی برای کنار آمدن با چالش های زندگی را ندارد. چه برسد به اینکه حس کند مسئولیت چند نفر دیگه هم به گردن اوی تنها بیفتد....

آنچه تقدیمتان شد توصیفات من بود از یک آدم فرضی نگران. تا بعد.


کلمات کلیدی:
 
وای از ....
ساعت ٩:٤٧ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۳ خرداد ۱۳۸۸  

صد درد و افسوس ، صد درد و افسوس ، صد درد و افسوس ....

اگر برای خروج از ایران ذره ای تردید داشتم اینک به یقین تبدیل شده است... باشد که همین ها که به "او" رأی دادند مملکت را بسازند..


کلمات کلیدی: